|
|
|
|
|
امتحان مباني معماري داشتيم با يه جزوه ي شديدا چرت. با 2تا از دوستان تصميم گرفتيم بريم جلاليه (به خونه ي دوستم جلال ميگيم جلاليه) خلاصه با رضا و جلال و با حضور افتخاري مهدي شوماخر مشكل بعدي اين بود كه كي غذا درس كنه قرعه افتاد به رضا ولي از اونجايي كه اصولا رضا خيلي زود خسته ميشه وسط كار زد زيرشو گفت اصلا من سهم غذامو نپخته ميخورم. ادامه ي كار من به عهده گرفتم بعد 1 مدت ديديم از جلال خبري نيست صداش كرديم جواب نداد. ادامه ي كار سپردم به مهدي و رفتم ببينم جلال زندس يا نه!!؟ ديدم به به اقا داره درس ميخونه. بهش گفتم چرا جواب نميدادي؟ گفت 2 دفعه جواب دادم ديدم هيچي نميگين گفتم لابد سره كارم گذاشتيد!!(خدا توبه- با لحنه طغرل بخونيد) 1كم كه فك كردم يادم اومد كه جلالم سابقه ي خستگي حنجره داره!!!!!! به خاطره همين لابد تو دلش جواب داده. خلاصه بعد از ميل كردن شام تصميم گرفتيم درس بخونيم. هنوز يه خط نخونده بوديم كه ديديم از بيرون سرو صدا مياد. 4تايي پريديم تو 1 متر بالكن. ايول فيلمه سينمايي بود، 2نفرازخونه ي بقلي اومدن بيرونو پريدن تو يه زانتيا و باسرعت و تيركاففه فراوان رفتو با 1حركت خيره كننده دستي كشيدو دور زد( اين صحنه اينقد خيره كننده بود كه مهدي شوماخر((پادشاه جاده ي كلاته))كم آورد) كه يهو 1نفر مثه جن جلوي ماشين ظاهر شدو (خير نديده)با آجرزد توشيشه ي20 ميليون تومن ماشين. زانتيا 100 متر جلوتر نيگه داشتو بعده كلي كلمات ركيك نثار هم كردن، واسه هم خط نشون كشيدن مام كلي خوشحال شديم كه تا صبح حوصلمون سر نميره. خلاصه بعد اينكه 110 لطف كردو با چشاي پف كرده اومد و هيچ كاريم نكرد (البته نميومدن بهتر بود آخه كم مونده بودبخاطره اينكه از خواب بيدارشون كردن همرو دسگير كنن) ما رفتيم تو خونه و راجب دلايله احتماليه اين ماجرا به بحث ومناظره نشستيم. آخرشم به اين نتيجه رسيديم كه: حيف زانتيا هه!!!!!!!! خلاصه باز نشستيم درس بخونيم كه يهو برق رفت با ترس و لرز رفتيم بيرون. با هم قرار گذاشتيم اگه چيز مشكوكي ديديم زود فراركنيم. چون وضعيت منو رضا و جلال بحراني تر بود. به سروره جمع(مهدي) گفتيم مراقب اطراف باشه تا ما درس بخونيم. حالا بگذريم از اينكه هر 20 ثانيه مهدي 1 نقي ميزد.( ولي وسط نق زدناش 1 اعتراف بزرگ كرد. كفت كه اومده بوده جلاليه بخوابه!) بعده نيم ساعت گرم درس خوندن بوديم كه 100 متر اونطرف تر 2 تا گله ي 10 تايي سگ زدن به تيپه هم(البته بيشتر خرس بودن تا سگ!!!). مام كه گرم بوديم بيخيالشون شده بوديم، حتي صداي پارازيتاي مهدي رو هم نميشنيديم. 1هو ديديم مهدي نيست!! دقت كرديم ديديم داره ميدوه سمت خونه، پرسيديم چي شد؟ بعد اينكه خودش دور شد گفت سگا اومدن. ما 1صحنه پشت سرمونو نيگا كرديم ديديم 20 تا سگ گشنه دارن ميان سمتمون، ديگه رفاقتو همه چي فراموش شد فقط همديگر هل ميداديم تا خودمون زنده بمونيم. بعد اينكه با فاصله ي ميلي متري نجات پيدا كرديم و سگا داشتن ميرفتن جلال جو گرفتو تيريپ شجاعت رفت وسط خيابون وايسادو سگارو نيگا ميكرد از اون باحالتر مهدي بود كه هي قربون صدقش ميرفت كه برگرده(شايد مي خواست كاره 2 3 دقيقه قبلشو جبران كنه). خلاصه ديگه تصميم گرفتيم تا ساعت 4 كه هوا روشن ميشه بيدار بمونيم. دقيقا 1 دقيقه بعد اين تصميم رضا خوابيد!!! ( اخه طفلي خيلي خسته شده بود) مهديم خابيدو من جلال تا 4 بيدار مونديم، جلالم تا هوا روشن شد خابيد!!!!!!!!!!!! منم تا 6 خوندم بعد بقيه رو بيدار كردمو خودم خوابم برد. ظاهرا ساعت 7 بچه ها منو بيدار ميكنن منم با جديت تمام ميگم من امتحان نميدم،درس حذف ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ولي نمي دونم چرا هيچ وقت يادم نيومد همچين حرفي زده باشم ((خوب اينم از خصوصيات منه)) ) ولي چون قبلا سابقه ي چرت پرت گويي تو خواب داشتم، منو به زور بيدارم كردن. خلاصه رفتيم و امتحان داديم. خوب نشد ، ولي خوب. مطمئنم اگه برق اونطوري نميشد نمره ي كاملشو ميگرفتم.... ولي 1 چيزي عجيب بود!! چرا تا صبح دعوا نشد؟!( بدليل امنييت خودم نميگم كيا دعوا كردن پايان اه اه بيچاره شدم با اين فارسي تايپ كردن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:58 توسط محمد رضا
|
|
||