|
|
|
|
|
بشکفد بار دگر لاله ي رنگين مراد
غنچه ي سرخ فرو بسته ي دل باز شود من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز روز گاري که بسر آمده آغاز شود روزگار دگري هست و بهاران دگر... کاشکي آينه اي بود درون بين که در او خويش را مي ديدیم آنچه پنهان بود از آينه اي ميديدم مي شديم آگه از آن نيروي پاکيزه نهاد که به ما زيستن آموزد و جاويد شدن پيک پيروزي و اميد شدن...
شاد کردن ، هنري والاتر ليک هرگز نپسنديم به خويش که چويک شکلک بي جان شب و روز بي خبر از همه خندان باشيم بي غمي عيب بزرگي است که دور از ما باد
گر به شادي تو دل هاي دگر باشد شاد زندگي صحنه ي يکتاي ، هنرمندي ماست هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 15:40 توسط
|
|
||