|
|
|
|
|
سلام. تصمیم گرفته بودم دیگه آپ نکنم ولی مگه میشه؟ مگه میشه من تصمیم بگیرم کاری انجام بدم بعد عکسشو انجام ندم؟!!! از من میشنوید خواستید درس بخونید نگین من امروز میخوام ۱۰ ساعت درس بخونم. بگید امروز میخوام ۱۰ ساعت درس نخونم! به جان خودم اگه اون روز از ۲۴ ساعت ۲۸ ساعت درس نخوندین!! این طرح جدید میخوام واسه حسن چی! بفرستم.
یکی دو روز قبل سر یکی از کلاسامون که با دکتر آفتابی داشتیم چیز جالبی تعریف کرد که من خیلی حال کردم. واستون از دکتر آفتابی بگم که از فهمیده ترین و با سوادترین استادای دانشگاهه.حتی از دکتر سحرابی ام دوستداشتنی ترن بریم سراصل مطلب. (البته اینو استاد اینقد قشنگ تعریف کردن که خداییش همه کف بر!! شده بودن!)
خانومی میخواسته با هواپیما سفر کنه.هواپیماش ۲ ۳ ساعت تاخیر داشته، میره یه روزنامه با یه بسته بیسکوییت میخره و میشینه رو نیمکت و شروع میکنه به خوندن روزنامه،گرم خوندن بوده که ۱ آقایی میاد کنارش میشینه و روزنامه ی خودشو میخونه،خانوم همینجوری که روزنامه میخونده بیسکوییتشم میخورده،میبینه اون آقای کناریش در نهایت پررویی و بدون اجازه از بیسکوییت خانوم میخوره و اصلا به روی خودشم نمیاره!! خانوم بزرگواری میکنه و هیچی به آقا نمیگه. خلاصه ۱ دونه خانوم میخورده ۱ دونه آقا،خانوم تو دلش کلی حرف به آقا میگه و بازبزرگواری میکنه و به آقا هیچی نمیگه! فقط ۱ دونه بیسکوییت مونده بوده که آقا در نهایت پررویی بدون اینکه به خانوم کوچکترین توجهی داشته باشه اون ۱ دونرو نصف میکنه،نصفشو خودش میخوره و نصفشو میذاره تو جعبه واسه خانوم!! خانوم باز پیشه خودش کلی شاکی میشه ولی بازم بزرگواری میکنه و هیچی نمیگه.
خلاصه خانوم روزنامش تموم میش و میره سواره هواپیما میشه، چند دیقه که از پروازش میگذره در کیفشو باز میکنه که چیزی برداره،میبینه بسته ی بیسکوییتش سالم تو کیفشه، اون تو همه ی این مدت داشته ازبیسکوییت اون آقا میخورده.
به نظر من بهترین نتیجه ای که میشه گرفت این بود که سعی کنیم با فکر محدودمون راجب دیگران قضاوت نکنیم. جالب بود نه؟ پس تا برنامه ی بعدی! البته بگمااا استاد گرامی به این فلاکت تعریف نکردن.چون دستم به تایپ فارسی عادت نداره کوتاهش کردم و البته این کوتاه کردن باعث شد تا حد زیادی از قشنگیش کم شه!
جمیعا شاد باشید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:59 توسط محمد رضا
|
|
||