|
|
|
|
|
سلام
شاید دیگه اینجا آپ نشه (البته شاید) واسه ی همتون آرزوی موفقیت می کنم به دعاتون خیلی احتیاج دارم. لطفا از من دریغش نکنید... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 18:44 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم.زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایرهی توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را بخاطر آنهمه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال ،حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم. از من پرسیذ: دلباخته ام هستی؟ پاسخ دادم: بلی، تو صاحب اختیارم هستی. سپس پرسید: اگر نقص عضو داشتی، باز دلباخته ام می شدی؟ از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها، پاها و سایر اندامهای بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم، پاسخ دادم: خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم. دوباره خدا سوال کرد اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟ چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟ ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سر تا سر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند. سپس به خدا گفتم: تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخته ات می شدم. خدا پرسید اگر ناشنوا بودی بازهم به کلامم گوش می سپردی؟ چگونه میتوانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟ دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت میپذیرد. پاسخ گفتم: بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم. سپس خدا سوال کرد اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری می ساختی؟ چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟ در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حظور قلب و جان صورت می گیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا می گرددخدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان می خوانیم. پاسخ گفتم: اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود اما همچنان ذکر تو را می گفتم. خدا از من پرسید: آیا حقیقتا مرا دوست داری؟ با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ دادم: بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی. با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما... خدا پرسید: پس چرا گناه میکنی؟ پاسخ گفتم: چون انسانم و بری از خطا نیستم. خدا گفت: پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دورتر و دورتر می شوی، اما در هنگام مشکلات به سراغ من می آیی؟ هیچ پاسخی نداشتم که بگویم تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد: پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟ چرا خود خواهانه از من حاجت می طلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را می خواهی؟ تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت: چرا از من شرمساری؟ چرا حسن تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه ای می تراشی؟ سعی کردم پاسخ گویم اما جوابی برای گفتن نداشتم. این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. موهبت را تباه نکنید. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید، اما شما بندگان همچنان از من روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبود. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خودتان راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟ توان پاسخ نداشتم. چگونه می توانستم پاسخ دهم؟! بی اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عزری نداشتم. چه می توانستم بگویم؟! در حالی که با تمام وجودم گریه می کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم: بار الها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بندهی قدر ناشناس و خطا کار تو هستم. خداوند فرمود: ای بنده! من رحمانم و خطای خطا کاران را می بخشم. پرسیدم: خدایا با این همه خطا کاری چرا باز مرا می بخشی؟ و دوستم داری؟ خدا گفت: چون تو مخلوقم هستی، پس هیچگاه تو را رها نمی کنم. هنگامی که تو گریه می کنی، به تو رحم می کنم و رنجهایت را درک می کنم. وقتی که شاد و مسرور هستی، وجد تو را می فهمم. وقتی افسرده می شوی، به تو دلگرمی می دهم. وقتی شکست میخوری تو را یاری می دهم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی، کمکت میکنم. بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم. هیچگاه آنچنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود که یکمرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خدا پرسیدم: چقدر مرا دوست داری؟ خدا فرمود: به آن میزان که خارج از ادراک توست. و آنجا بود که خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 10:24 توسط محمد رضا
|
|
||