تبليغاتX
پری دریایی

در اعماق دریایی كه جزاير شرق را احاطه مي كرد.آنجا كه مرواريدهاي بسيار دارد.پيكر جواني در كنار پريان دريايي با موهاي بلند و طلايي قرار داشت.پريان با چشمهاي زيبا و آبي رنگشان به او نگاه كردند و با نغمه هاي آهنگين سخن مي گفتند.

امواج،سخنانشان را به سوي ساحل برد و نسيم آن را در گوش من طنين انداز كرد. يكي از آنها گفت:

- ديروز دريا خشمگين بود و اين انسان به اينجا فرود آمد.

دومي گفت:

-دريا خشمگين نبود بلكه اين جوان يكي از قربانيان جنگ دريايي است.

سومي گفت:

-نمي دانم جنگ چيست اما مي دانم كه انسان پس از غلبه بر خشكي به دريا طمع بست و خواست از دريا بگذرد. نپتون-خداي درياها- به اين موضوع پي برد و عصباني شد. انسان ها براي آرام كردن نپتون قرباني دادند و اين جوان آخرين قرباني بود.

چهارمي گفت:

-اگرچه نپتون بزرگ است اما بسيار سنگدل مي باشد! اگر من شاه درياها بودم هرگز اين قرباني ها را نمي پذيرفتم. بهتر است پيكر اين جوان را از نزديك ببينيم شايد در باره ي بشر بيشتر آگاه شويم!

پريان دريليي نزديك جوان رفتند و در جيبهايش گشتند و نامه اي در جيب پيراهنش يافتند. يكي ار آنان نامه را گشود و خواند:

اي عشق من!

اينك شب از نيمه گذشت و من هنوز بيدارم و تنها با اشكهايم دلخوشم. آرزو ميكنم هر چه زودتر از جنگ بازگردي زيرا ديگر طاقت جدايي ندارم.

اي عشق من! نميدانم چه بنويسم اما سخت اندوهگينم. روزي كه عشق دلهايمان را يكي كرد جنگ تو را صدا زد و مجبور شدي بروي. چرا بايد جنگ باعث جدايي عاشقان شود ؟

با اينحال نمي خواهم تو را نا اميد كنم. تو بايد شجاع باشي و وطنت را دوست بداري و به سخنان من گوش فرا ندهي!... اگر عشق،تو را در اين دنيا باز نمي گرداند پس بگذار در سراي ديگر يكديگر را در آغوش بگيريم...

پريان دريايي نامه را با اندوه در جيب پيراهن جوانبازگرداندند و چون خواستند دور شوند يكي از آنها گفت:

انسانها از نپتون سنگدل ترند!

 

- با دخل و تصرف!!!!! از (جبران خليل جبران)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:51  توسط محمد رضا  | 

عجب صبري خدا دارد!!!!!!!!!!

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه ي اول

كه مي ديدم ظلم از اين مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكديگر ويرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه ي صدها گرسنه

چند بزمي، گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره ي مستانه را خاموش

و آن دم

بر لب پيمانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين

زمين و آسمان را واژگون

مستانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان

آن ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ويرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

با همه عرش كبريايي

با همه صبر خدايي

تا كه مي ديدم عزيزي نابجا بر يك ناروا ناز خري نازمي فروشد

گردش اين چرخ را وارونه

بي صبرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

چرا من جاي او باشم؟!!

همان بهتر كه او خود جاي خود باشد

او تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد!!!

وگر من جاي او بودم

يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم؟!

عجب صبري خدا دارد؟!

عجب صبري خدا دارد؟!

عجب صبري خدا دارد؟!

...

<<<<ولي واقعا `عجب صبري خدا دارد`...!!>>>>

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 12:48  توسط محمد رضا  | 

امتحان مباني معماري داشتيم با يه جزوه ي شديدا چرت. با 2تا از دوستان تصميم گرفتيم بريم جلاليه (به خونه ي دوستم جلال ميگيم جلاليه) خلاصه با رضا و جلال و با حضور افتخاري مهدي شوماخر (پسرعموي پشت كنكوري جلال) رفتيم درس بخونيم. تا 11 شب خونرو مرتب ميكرديم. 12 پا شديم بريم يه چيزي بگيريم بخوريم (اينم بگم اينجا معمولا 11 به بعد كسي بيرون نمياد مخصوصا جلاليه كه يه مجتمع كه هنوز خونه هاي اطرافش كامل ساخته نشده) خلاصه بعده كلي جستجو زنده برگشتيم خونه.

مشكل بعدي اين بود كه كي غذا درس كنه قرعه افتاد به رضا ولي از اونجايي كه اصولا رضا خيلي زود خسته ميشه وسط كار زد زيرشو گفت اصلا من سهم غذامو نپخته ميخورم. ادامه ي كار من به عهده گرفتم بعد 1 مدت ديديم از جلال خبري نيست صداش كرديم جواب نداد. ادامه ي كار سپردم به مهدي و رفتم ببينم جلال زندس يا نه!!؟

ديدم به به اقا داره درس ميخونه. بهش گفتم چرا جواب نميدادي؟ گفت 2 دفعه جواب دادم ديدم هيچي نميگين گفتم لابد سره كارم گذاشتيد!!(خدا توبه- با لحنه طغرل بخونيد) 1كم كه فك كردم يادم اومد كه جلالم سابقه ي خستگي حنجره داره!!!!!! به خاطره همين لابد تو دلش جواب داده.

خلاصه بعد از ميل كردن شام تصميم گرفتيم درس بخونيم. هنوز يه خط نخونده بوديم كه ديديم از بيرون سرو صدا مياد. 4تايي پريديم تو 1 متر بالكن. ايول فيلمه سينمايي بود، 2نفرازخونه ي بقلي اومدن بيرونو پريدن تو يه زانتيا و باسرعت و تيركاففه فراوان رفتو با 1حركت خيره كننده دستي كشيدو دور زد( اين صحنه اينقد خيره كننده بود كه مهدي شوماخر((پادشاه جاده ي كلاته))كم آورد) كه يهو 1نفر مثه جن جلوي ماشين ظاهر شدو (خير نديده)با آجرزد توشيشه ي20 ميليون تومن ماشين. زانتيا 100 متر جلوتر نيگه داشتو بعده كلي كلمات ركيك نثار هم كردن، واسه هم خط نشون كشيدن مام كلي خوشحال شديم كه تا صبح حوصلمون سر نميره.

خلاصه بعد اينكه 110 لطف كردو با چشاي پف كرده اومد و هيچ كاريم نكرد (البته نميومدن بهتر بود آخه كم مونده بودبخاطره اينكه از خواب بيدارشون كردن همرو دسگير كنن) ما رفتيم تو خونه و راجب دلايله احتماليه اين ماجرا به بحث ومناظره نشستيم. آخرشم به اين نتيجه رسيديم كه: حيف زانتيا هه!!!!!!!!

خلاصه باز نشستيم درس بخونيم كه يهو برق رفت اولش فك كرديم خونه ي مارو با همسايه بقلي اشتباه گرفتنو ميخان بهمون حمله كنن (آخه فقط برقه جلاليه قطع بود) ولي بعد كلي تحقيق تفحص معلوم شد كه از شانسه قشنگه ما كنتور سوخته يه 3 4 تا فهش به شانس چرندمون داديمو، تو اون تاريكي باز جلسه بحران تشكيل داديم.وسط جلسه يهو تلپ رضا افتاد رو زمين، اول فكر كرديم از شدت اضطراب امتحان حالش بد شده ولي بعد كلي ماساژ دادنو اينا گفت: بچه ها من كه مي خابم، جهنم، امتحان فردا رو حذف ميكنم.3 تامون كف كرديم.خلاصه بعد كلي نظرات بيخود ديديم كه يه راه بيشتر نداريم اونم اينكه بريم تو خيابون(البته بيابون) زير تير چراغ برق در جوار انواع حشرات موزي درس بخونيم(اونم بعد ماجراي دعوا واقعا كاره احمقانه اي بود، ولي چاره اي نبود)

با ترس و لرز رفتيم بيرون. با هم قرار گذاشتيم اگه چيز مشكوكي ديديم زود فراركنيم. چون وضعيت منو رضا و جلال بحراني تر بود. به سروره جمع(مهدي) گفتيم مراقب اطراف باشه تا ما درس بخونيم. حالا بگذريم از اينكه هر 20 ثانيه مهدي 1 نقي ميزد.( ولي وسط نق زدناش 1 اعتراف بزرگ كرد. كفت كه اومده بوده جلاليه بخوابه!) بعده نيم ساعت گرم درس خوندن بوديم كه 100 متر اونطرف تر 2 تا گله ي 10 تايي سگ زدن به تيپه هم(البته بيشتر خرس بودن تا سگ!!!). مام كه گرم بوديم بيخيالشون شده بوديم، حتي صداي پارازيتاي مهدي رو هم نميشنيديم. 1هو ديديم مهدي نيست!! دقت كرديم ديديم داره ميدوه سمت خونه، پرسيديم چي شد؟ بعد اينكه خودش دور شد گفت سگا اومدن. ما 1صحنه پشت سرمونو نيگا كرديم ديديم 20 تا سگ گشنه دارن ميان سمتمون، ديگه رفاقتو همه چي فراموش شد فقط همديگر هل ميداديم تا خودمون زنده بمونيم. بعد اينكه با فاصله ي ميلي متري نجات پيدا كرديم و سگا داشتن ميرفتن جلال جو گرفتو تيريپ شجاعت رفت وسط خيابون وايسادو سگارو نيگا ميكرد از اون باحالتر مهدي بود كه هي قربون صدقش ميرفت كه برگرده(شايد مي خواست كاره 2 3 دقيقه قبلشو جبران كنه). خلاصه ديگه تصميم گرفتيم تا ساعت 4 كه هوا روشن ميشه بيدار بمونيم. دقيقا 1 دقيقه بعد اين تصميم رضا خوابيد!!! ( اخه طفلي خيلي خسته شده بود) مهديم خابيدو من جلال تا 4 بيدار مونديم، جلالم تا هوا روشن شد خابيد!!!!!!!!!!!! منم تا 6 خوندم بعد بقيه رو بيدار كردمو خودم خوابم برد. ظاهرا ساعت 7 بچه ها منو بيدار ميكنن منم با جديت تمام ميگم من امتحان نميدم،درس حذف ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ولي نمي دونم چرا هيچ وقت يادم نيومد همچين حرفي زده باشم ((خوب اينم از خصوصيات منه)) ) ولي چون قبلا سابقه ي چرت پرت گويي تو خواب داشتم، منو به زور بيدارم كردن. خلاصه رفتيم و امتحان داديم. خوب نشد ، ولي خوب. مطمئنم اگه برق اونطوري نميشد نمره ي كاملشو ميگرفتم.... ولي 1 چيزي عجيب بود!! چرا تا صبح دعوا نشد؟!( بدليل امنييت خودم نميگم كيا دعوا كردن) ولي اصولا بايد ادامه پيدا مي كرد...!!!!!!

پايان

اه اه بيچاره شدم با اين فارسي تايپ كردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:58  توسط محمد رضا  | 

پروردگارا...

                           در خانه ي فقيرانه ي خود

                   من چيزي دارم كه

               تو در عرش كبريايي خود نداري

                                                      كه من

                                 چون تويي دارم

           تو چون خودي نداري...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:54  توسط محمد رضا  | 

جالبه اين امتحانا هر روزش واسم خاطره شد

هم شب تا صبح بيدار موندنش هم درس نخوندنش...

كتابخونم كه ماشا.. تو زمين فوتبال درس ميخوندي بهتر بود. آدم نمي دونست بايد درس بخونه يا چرتو پرتاي رو درو ديوار بخونه (از يادگاري گرفته تا فحش دادن به هر كي كه پشت ميز بشينه(( براي تصاحب جا روش جالبيه امتحان كنيد)) ).

چيزه جالبي روي ديوار نوشته بود كه البته قبلا شنيده بودمش ولي خب جالب بود نوشته بود:

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                  طلب عشق ز هر بي سروپايي نكنيم

يكي از خاطراتم بعدا واستون تعريف ميكنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:52  توسط محمد رضا  | 

  
 مرا زير آسمانت در كناري رها كن
اي كاش ديگر خورشيد طلوع نكند
از تو خواهش مي كنم كه مرا با خود ببري
چون ديگر نمي خواهم بازگردم

مرا در كف دستت بگذار
و من بي هيچ چون و چرايي
كه هر شب در درون تو
خفه مي شوم...

اگر هنوز زنده هستم
اگر خون در رگهايم جريان دارد
هيچ چيز نمي خواهم
مگر مردن در دام تو
مردن در آغوش تو
پري دريايي...

چيز ديگري نمي خواهم
بجز فرو رفتن در تو
و احساس اينكه زندگي را در وجودم نابود ميكني
پري دريايي...
يك بار و بار ديگر...

ماهت را به من نشان بده
بگذار احساس كنم كه تو را نفس ميكشم
بگذار با كف دريا تو را مخفي سازم
بگذار آن جايي را كه قدم مي گذاري ببوسم
بگذار به صداي قلبت گوش كنم
بگذار خودم را با امواجت در درياي
عشق شستشو دهم

هنوز زنده ام
خون در رگهايم جريان دارد
هيچ چيز نمي خواهم
مگر مردن در دام تو
مردن در آغوش تو
پري دريايي...


چيز ديگري نمي خواهم
بجز فرو رفتن در تو
و احساس اينكه زندگي را در وجودم نابود ميكني
پري دريايي...
يك بار و بار ديگر...

اگر خواستن تو ديوانگي است
به راستي كه من ديوانه ام
و اگر به خاطر تو باشد ارزشش را دارد
چون مي خواهم به دنياي تو بروم
به جايي بسيار دست نيافتني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 11:15  توسط محمد رضا  |