تبليغاتX
پری دریایی


پری دریایی










بالاخره یه روزیم دنیا به کام ما میشه...

.

.

میگی نه؟! حالا ببین

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 17:10  توسط محمد رضا  | 


آن کیست کز روی وفا با ما وفاداری کند     بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی     وانگه به به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو     نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام     گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخواز عشق نشنیدست بو     از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان     سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره ی پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم     تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او     کان طره ی شبرنگ او بسیار طراری کند
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 15:23  توسط محمد رضا  | 


 

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 16:30  توسط محمد رضا  | 


 

 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرورو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه

 .

بی هوا،بدون مقصد،سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

 .

با خیال تو هنوزم مثه هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

.

.

.

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

چشماتو از من بر ندار،من مات تصویر توام...

.

.

.

.

همیشه میگن:

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود ....... رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

.

قبولش دارین؟

.

به نظر من کسی که آهسته و پیوسته جلو میره از روی عادت و واسه ی اینکه خستگی بهش غلبه نکته این کارو میکنه...به نظر من اگه واقعا به چیزی اعتقاد داری سعی کن سریع و پیوسته پیش بری...اگه واقعا بهش ایمان داشته باشی خسته هم نمیشی...

یه چیزیو فراموش نکن...این که زمان زندگی اونقدر کوتاست که اگه بخوای آهسته و پیوسته بری ممکنه هیچوقت به مقصد نرسی... اگه میخوای مسیر زندگیو عوض کنی این راهش نیست، عجله کن که وقت تنگ است...

.

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386 ساعت 19:36  توسط محمد رضا  | 


 

 

موانع و مشكلاتي كه هم اكنون با آن ها مواجه هستيم نمي توانيم با طرز فكر كنوني خود حل كنيم . ما بايد وارد سطح بالاتري از طرز فكر و آگاهي شويم تا بتوانيم با اين مسائل رو به رو گرديم.  "آلبرت اينيشتين"

 

 

كليد هاي طلايي براي تغيير خويشتن :

 

 

كليد اول: خواستن

 

روزي شاگردي پيش استاد خود رفت و به او گفت استاد من مي خواهم به روشنايي و آگاهي برسم. چند روز بعد وقتي استاد و شاگردش در كنار رودخانه شنا مي كردند به ناگهان استاد سر شاگرد را به زير آب فرو برد و نگه داشت. شاگرد شروع به دست و پا زدن و تقلا نمود . چند لحظه بعد استاد سر شاگردش را از زير آب بيرون آورد. شاگرد بيچاره مقدار زيادي اب خورده بود و شروع به سرفه كردن نمود. استاد از شاگرد پرسيد آن موقعي كه زير آب بودي و با تمام وجود تقلا مي كردي چه مي خواستي؟ شاگرد گفت فقط هوا و اكسيژن.

استاد گفت اگر هر چيزي را به اين صورت بخواهي و با تمام وجود در طلبش باشي آن را به دست مي آوري.

 

خواستن بايد عميق و از صميم قلب باشد.

بخاه به تو داده خواهد شد. در را بزن به رويت باز خواهد شد."عيسي مسيح"

 

 

كليد دوم: خالي كردن ذهن از تعصبات

اگر ليواني پر آب باشد و آن را زير شير آب بگيريد چه مي شود؟

فقط موقعي مي توانيم چيزي را ياد بگيريم و يا تغيير دهيم كه جايي در ذهن خود براي يادگيري و پذيرش ديدگاههاي جديد گذاشته و در مقابل آن ها مقاومت نكنيم.

 

فقط ظرف هاي خالي قابل پر شدن هستند.

 

 

كليد سوم: داشتن باور مثبت نسبت به خود.

 

روزي مردي پس از انكه باز نشسته شد به خود گفت چه عالي!

حالا وقت دارم به كارهايم برسم و از خود سؤال كرد من چه چيزي بلد هستم كه مي توانم به ديگران ارائه دهم؟

جواب سؤال اين بود: يك نوع دستور پخت غذا.

بنابر اين يك ماشين دست دوم خريد و شروع كرد به مراجعه به رستوران هاي مختلف و به آن ها پيشنهاد همكاري و پخت آن غذا ي خاص را داد. صاحبان رستوران ها يكي پس از ديگري با پيشنهاد او مخاالفت كردند تا اين كه او بعد از شنيدن 1008 جواب رد در دفعه ي 1009 ام موفق شد.

امروز اين غذا را ما در همه ي اقصي نقاط جهان مي شناسيم- مرغ كنتاكي  و دستور پخت آقاي سرهنگ ساندر بنيانگذار رستوران هاي زنجيره اي كنتاكي- .

 

 

كليد چهارم: دست به عمل زدن

 

تا زماني كه دست به عمل نزنيم و كاري انجام ندهيم و حركتي نكنيم تمام دانش دنيا هم به درد نمي خورد و چيزي به دست نمي آوريم

 

عظمت زندگي به علم نيست به عمل است.

............................................

.

.

.

.

.

.

پاورقی۱(از طرف محمد): اونقدر شخصیته بزرگی داشته باش که قرار گرفتن تو یه محیط جدید باعث تغییر شخصیتت نشه...(ببخشید مهسا خانوم که تو متنت دستکاری کردم)

 

پاورقی۲(از طرف محمد):لطفا متنه پایین رو هم بخونید،تو یه روز نوشته شده وقتی واسه آپ کردن برنامه نداشته باشی،اینم نتیجشه........

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386 ساعت 22:2  توسط مهسا  | 


برین توی Control Panel قسمت Connection Wizard ؛ یه كانكشن اضافه كنید به اسم « خدا » .

User Name اون خیلی راحته ، « ایمان » ؛ پسوردش دیگه معلومه ، « دل ِ پاك » . شماره تلفن هم نمی خواد .

فقط باید حضور دل داشته باشی . دكمه ی Dial رو بزن و Connect شو .

به خدا ISP ِ خدا نه اشغالی داره ، نه هیچی ! اینو بدونین خدا هیچ وقت بنده هاش رو

Disconnectنمی كنه .

فقط كافیه Connect شین . خدا همه چیز رو براتون آماده می كنه . چند تا فایل « عشق و دوستی و صمیمیت » Download كنین .

حواستون باشه به خدا متصل شدن ، سایت های بدی و دشمنی فیلتر شدن . خدا Host ِ مجانی داده ، ولی به همه نه ؛ كارت اعتباری نمی خواد ، ولی .... باید كمی خلوص ایمان و دل پاك داشته باشی .

خیالتون راحت . اینجا هیچ احدوناسی نمی تونه هكتون كنه ، ویروس هم نیست . ولی باید قبلش یك آنتی ویروس رو بریزین رو هارد ِ دلتون .

اون آنتی ویروس ، نمازه !!! البته دانلودش رو تو سایت قرآن مجانی گذاشتن ، ولی اگه

دانلودش كنی از ویروس بدی و شر ودشمنی و .... در امانی .

خدا بزرگترین هكر و ویروس نویسنده رو می شناسه ، « شیطان » .

البته اگه اون آنتی ویروس رو نصب كنی ، شیطان هیچ غلطی نمی تونه

بكنه . برین تو قسمت Search . این عبارت رو Search كنید :

خوبی دوستی عشق زندگی .

می بینید چه لیست بزرگی بهتون میده . ولی حالا Search كنید :

بدی دشمنی نفرت !

میگه Can Not Find The URL . آخه اینا اصلا ً وجود ندارن

اینجا ... خیلی گذشته ، می خوای Disconnect كنی ولی دلت

نمی خواد ... دوست داری بازم Online باشی

.

.

.

.

پاورقی:تو بهم قول دادی...حالا ببینم چیکار میکنی...دیگه فراموش کردن قابل توجیه نیست... 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386 ساعت 0:10  توسط محمد رضا  | 


بشکفد بار دگر لاله ي رنگين مراد

غنچه ي سرخ فرو بسته ي دل باز شود

من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز

روز گاري که بسر آمده آغاز شود

روزگار دگري هست و بهاران دگر...

کاشکي آينه اي بود درون بين که در او

خويش را مي ديدیم

آنچه پنهان بود از آينه اي ميديدم

مي شديم آگه از آن نيروي پاکيزه نهاد

که به ما زيستن آموزد و جاويد شدن

پيک پيروزي و اميد شدن...


شاد بودن هنر است

شاد کردن ، هنري والاتر

ليک هرگز نپسنديم به خويش

که چويک شکلک بي جان شب و روز

بي خبر از همه خندان باشيم

بي غمي عيب بزرگي است

که دور از ما باد


شاد بودن هنر است

گر به شادي تو دل هاي دگر باشد شاد

زندگي صحنه ي يکتاي ، هنرمندي ماست

هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386 ساعت 15:40  توسط مهسا  | 


الهي! تو استاد‌ترين مهندس عمران عالم خلقتي! هنوز بسياري از قوانيني كه در ساخت يكي از خانه‌ها به كار برده‌اي حتي در نزد عالمان روزگار مجهول است. خانه دل عجب مهندسي داشته.

الهي! اي‌كاش در مهندسي عمران فرمولي بود تا آن را در ساخت خانه‌هايمان به‌كار مي‌برديم و آن خانه محل رفت وآمد فرشتگان مي‌شد.

 الهي! مالك اين ملك تويي. خودت مهندس ساختمان وجودم باش!

 الهي! روي سپاس بر درگاهت مي‌گذارم كه محيطي مناسب براي رشد من پي‌ريزي كردي.

 الهي! كمكم كن كه بتُن وجود را به آرماتور ايمان مسلح كنم.

 الهي! نمازم را چنان اصلاح كن تا ستون باربر دينم باشد.

 الهي! ساختمان عقايدم را محكم كن تا در مقابل هيچ باري پايداريش را از دست ندهد.

 الهي! گناهانم مرا در ناحيه پلاستيك قرار داده‌اند. به اميد روز ظهور مولايم هستم تا با آرماتورگذاري مجدد به ناحيه الاستيك برگردم.

 الهي! شيب خط تاثير شيطان بر زندگي‌ام مثبت است.كمكم كن آن را منفي نمايم.

 الهي! در تحليل استاتيكي و بررسي پايداري اجسام سه بعدي، داشتن سه تكيه‌گاه براي پايدار ماندن، الزامي است و جسمي با دو تكيه‌گاه ناپايدار است. اما ساختمان دين تو فقط دو تكيه‌گاه قرآن و اهل بيت دارد و با اين دو، پايدارترين ساختمان هستي را بنا كرده‌اي.

 الهي! اي كاش خانه‌هايي بسازم كه از آن نور به آسمان برود و همچون ستاره‌اي براي اهل آسمان شود.

 الهي! آرزومندم تا پيمانه‌اي پر ملات از مهر تو سر كشم.

الهي! در نماز ياري‌ام كن كه نماز، سرند مميز كفر و ايمان است.

 الهي! دستي بگير: «خانه دل ما را از كرم، عمارت كن قبل از آنكه اين خانه رو نهد به ويراني». نگذار اين بار سنگين، به بار بحراني برسد وكمانش رخ دهد.(کمانشàPcr )

 بارالها! ستون فقرات دينم با تهاجمات شيطان دچار كمانش شده، به دنبال حبل متيني مي‌گردم تا با بستن آن به دور خودم ضريب لاغري‌ام را كاهش دهم.

 الهي! هميشه در پي تحليل و تغذيه بعد مادي خود بوده‌ام. تحليل ماتريسي بعد دوم به عهده توست.

 الهي! مگذار تنشهاي كششي مرا به تسليم در برابر گناه وادارند.

 الهي! بتُن وجودم را به فولاد بالانس مسلح كن تا لحظه افتادن من در گناه مصادف با مرگ من باشد.  (با این خیلی حال کردم)

 بارالها! آن‌قدر درجات نامعيني مرا بالا ببر تا اين تكيه‌گاههاي گيردار نگذارند من با بار معصيت بلرزم.

 الهي! خط انرژي‌ام در مسير زندگي‌، دچار كاويتاسيون شده است. پمپ رحمتت را در اين مسير به كار گير تا حدم را چند برابر كند.

 الهي! چه كنم تا دل من هم در قلاب بالابر كمال بيفتد.

 الهي! اي‌كاش دوره‌اي در مهندسي عمران در كنار ابراهيم، خليل خدا و محمد، حبيب خدا مي‌گذراندم. در ساخت خانه كعبه و در بناي مسجد النبي.

 

 پاورقی: شرمنده هر چی فکر کردم منبع این متن باحال یادم نیومد...امیدوارم نویسندش حلالم کنه  (البته مهندسای عمران همشون آدمای مهربونین،پس حلالم میکنه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386 ساعت 18:51  توسط محمد رضا  | 


حالا دیگه تورو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و میدیدی زندگی چه صوت و کوره

آسمون از غم دوریت حالا روز و شب میباره

دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا میذاره

خاطره مثل 1 پیچک

میپیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و میدیدی زندگی چه صوت و کوره

 

 


حالا دیگه تورو داشتن خیاله...

 


(چقد این آهنگ ابی رو دوست دارم)

 

کی اینو قبول داره که: <<بعد هر خنده ی بزرگی،باید منتظر یه گریه ی بزرگ باشی >> ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من که یه ذرم قبولش ندارم.
مشکل مال خود ماست
sorry اگه هیچی نفهمیدی. آخه دیگه واسم مهم نیست که راجب چیزی که به نظرم درسته با کسی بحث کنم
.
.
.
پاورقی: مراقب اعمال و افکارت باش، یه روزی باید حساب پس بدی!

پاورقی۲:نگرانی معنی نداره چون گذر زمان حتی میتونه گاهی حقیقتو تغییر بده! پس درست زندگی کن تا همه چیو تغییر بدی

پاورقی ۳: به کلمه ی ،درست، فکر کن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386 ساعت 13:39  توسط محمد رضا  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386 ساعت 19:50  توسط محمد رضا  | 


چیه؟ از این زمین و آدماش خسته شدی،درکت میکنم.تو حتی از خودتم خسته شدی از خودتم بدت میاد.حق داری،این چه زمینیه که احمقترین آدما قویترین حکمراناش هستن.

خیلی از آدماش(شاید همشون) طوری راه میرن انگار روی زمین نیستن،سروسینشونو میدن بالا وخودشونوروی بلندترین برجهای دنیا!میبینن که حتی هنوز ساخته نشدن.میخندی؟ یکیشونم خود تو...این وسط از همه باحال تر تو بودی، 10ادعا،1 عمل!!!

...

به چی نگاه میکنی؟... برج بلندیه،خیلی دوست داشتی اون بالا بودی نه؟ یه عمر امتحان کردی از پله هاش بری بالا ولی نشد. آخه کی میتونه از برجی که انتهاش معتوم نیست کجاست،حتی معلوم نیست انتهاییم داره یا نه بالا بره؟ بیشتر از یه میلیون دفعه امتحان کردی،هر دفعه یه اشتباه باعث شد به اوجش نرسی،یا خسته شدی،یا نا امید شدی یا لیز خوردی و افتادی...یا اینکه نه! برجی که انتخاب کردی اصلا اون برج نبوده... یه دفعه ی دیگه امتحان کن،این دفه با بسم الله،با توکل به خدا،تو زندگیه آدم لحظه های سرنوشت ساز زیادی وجود داره،از دستشون نده،اون لحظه بهترین زمان واسه ی صعود به این برج بینهایته.وقتی میری بالا به این فکر کن که اون بالا چجوریه؟ سعی کن پاتو جاپای آدمایی بذاری که قبلا موفق شدن این برج بینهایتو فتح کنن،فکر میکنی اون بالا چه خبر باشه؟ اگه به اون بالا برسی به همه ی هدفهات میتونی برسی...

...

بالاخره تموم شد،میخوای نگاهی به بیرون بندازی؟ برو یه نگاهی بنداز...

آره درسته،اشتباه نمیکنی،تو تازه رسیدی به سطح زمین،ولی این اون زمینی نیست که پر بود از دروغ و زشتی،این زمین ظاهرش مثه اون زمینه،ولی باطنش خیلی فرق میکنه.

آدمای این زمین تعدادشون خیلی کمه ولی هر وقت که بهشون نیاز داشته باشی کنارتن.به این فکر نکن که تو هنوز رو سطح زمینی و تا اوج خیلی فاصله داری،حالا تو 2تا بال داری،دوست داری اسم بالاتو چی بذاری؟ از من میشنوی واسشون اسم انتخاب کن. اینجا همه دو تا بال دارن ،اینجا واسه رسیدن به بلندترین قله ها از پاهاشون استفاده نمیکنن،از دو تا بال استفاده میکنن ،2 تا بال که هر چی بیشتر ازشون استفاده کنی به جای اینکه خسته بشن انرژی شون بیشتر میشه. حالا که تونستی به اینجا برسی میتونی اطمینان داشته باشی که اشتباه نمیکنی. پس همیشه به احساست، به اون چیزی که تو قلبت بهت الهام میشه اعتماد کن.

همه ی آدمها اینجا آدمای موفقی هستن ولی تو هنوزم میتونی ازشون جلو بزنی و بهترین باشی. تو چیزی داری که شاید بعضیهاشون تا این حد بهش نزدیک نشده باشن،تو خدارو داری،تو بخواه که بهش نزدیک بشی،مطمئن باش که همون لحظه تو قلبته... هر چی که داری از اون داری...

...

یادت باشه همیشه جا پای آدمایی بذار که قبل تو یه مسیرو با موفقیت پیمودن.

یادت باشه تو همیشه همون چیزی میشی که بهش فکر میکنی،پس به بهترین چیزها فکر کن.

یادت باشه تو آفریده شدی که شاد باشی و دیگرانو شاد کنی.

یادت باشه ارزش زندگی به ارزشهاایه که تو ایجادشون کردی

یادت باشه همیشه آدمارو ببخش...تو حق نداری از کسی دلگیر باشی.

یادت باشه تو آفریده ی خدایی پس هیچوقت خودتو کوچیک نبین.

یادت باشه تو آنچنان قدرتی داری که اگه بخوای با گوشه ی چشمی میتونی دنیارو زیر و رو کنی.

خیلی از کسایی که اسم خدا رو میارن میتونن آدمهای قابل اعتمادی باشن،پس:

یادت باشه، از کسایی که از خدا دورن دوری کن.

یادت باشه خوبی ها،قشنگیها تموم نشدنی هستن...

بعضی از اشتباهات به ظاهر کوچک میتونن اونقدر بزرگ باشن که اثرشون تا همیشه بمونه،حتی هیچوقت نتونی خودتو ببخشی.

پس یادت باشه،راه اشتباه نکردنو یاد بگیر.

یادت باشه تکرار نکردن یک اشتباه خیلی خوبه،ولی از اون قشنگتر اشتباه نکردنه.

یادت باشه قبل انجام هر کاری راجبش فکر کن.

یادت باشه تنها چیزی که میتونه گذشترو جبران کنه آیندست،پس آیندتو اونجوری که باید باشه بساز،یعنی به قشنگترین شکل ممکن.

کلام خدا،عدالت خدا،مهربونی خدا،بخشش خدا،راهنمایی های خدا،راه خدا،دوستی خداو... فقط اینها هستن که حقیقی اند،پس:

یادت باشه،در همه حال به خدا اعتماد کن،به کلام خدا اعتماد کن....

یادت باشه همیشه عاشق باش،چون عشق مهمترین هدف آفرینش انسانه.خدا عاشق بود که انسانو آفرید،عاشق بود که روحشو در اون دمید،عاشق بود که به همه ی فرشته ها گفت تعظیمش کنن،عاشقته که اینقدر راحت تو رو میبخشه،عاشقته که هیچوقت تنهات نمیذاره،عاشقته که همیشه با لبخند بهت نگاه میکنه،عاشقته که بدیهایی که بهش میکنی میبخشه،ولی بدیهایی که به خودت میکنی نمیبخشه،عاشقته که اینهمه قانون واسه ی رسیدن به سعادت واست گذاشته.(جالبه نه؟ خدا اینهمه قانون گذاشته که به سعادت برسی،انگار نمیخواسته اشتباه کنی،میخواسته هر چه زودتر به خوشبختی برسی)خدا زندگی رو معما قرار نداده،دقیقا راه بهت نشون داده،پیمودنش با خودته. جرا با اینکه راه میدونی بازم سستی میکنی؟ نکنه انتظار داری تو بشینی و اون راه ساده روهم خدا بجات بره؟!!!!

شاید فلسفه ی زندگی همین باشه،آفریده شدیم تا به سعادت برسیم،خدا همه چیزو اسباب قرار داده تا ما راهمونو گم نکنیم.پس:

یادت باشه،هر اتفاقی که میفته سعی کن خدا رو توش ببینی،ببینی که داره بهت لبخند میزنه،لبخندی پر از معنی.

یادت باشه هر اتفاقی که تو زندگیت میفته یه امتحانه،امتحانی که میتونه زندگی تورو دگرگون کنه.پس مراقب عکس العمل هایی که تو اتفاقات مختلف نشون میدی باش.

یادت باشه راجب دیگران قضاوت نکن چون هیچوقت نمی تونی بفهمی تو قلبشون واقعا چی میگذره.

یادت باشه تو فقط میتونی راجب خوب بودن آدما قضاوت کنی.

کسی که تو اصلا ازش خوشت نمیاد ممکنه پیش خدا خیلی خیلی عزیز باشه.

یادت باشه تو حق نداری از کسی بدت بیاد.

یادت باشه انسانی نیستیم که زندگی روحانی را تجربه میکند،بلکه روحی هستیم که زندگی انسانی را از سر میگذراند.

یادت باشه در تمام طول زندگیت محبتتو از هیچ کیس دریغ نکن.

...

اینها همه قوانین این زمینه و خیلی از قوانین دیگه داره که باعث شده همین که وارد این دنیا میشی قلبت احساس آرامش کنه. قدر خودتو بدون،قدر این دنیارو بدون. سعی نکن با فلسفه سازیهای غلط پرت شی به همون دنیای قبلی.

خدایا! کمکم کن به راهی بروم که تو صلاح میدانی، کمکم کن تغییر دهم آنچه را که باید تغییر دهم،کمکم کن آن شوم که باید باشم.     آمین...

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386 ساعت 17:55  توسط محمد رضا  | 


"به من بگو چگونه می اندیشی تا به تو بگویم خداوند رحمان آینده ی تو را چگونه رقم زده است"

"اگر تو برای آینده هایت چیزی نخواهی ُ من برای تو هیچ چیز نخواهم خواست" "خدا"

 

داستان تولد تو از زبان خدا:

 

اين داستان، داستان حضرت آدم نيست، داستان خود توست

يك روزي كه در جهان هستي هيچ چيز نبود و فقط من بودم

در يك زماني كه نامش را شب قدر نهادم

تصميم گرفتم تا متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را

 و لذا در آن شب طراحي كردم كه چه بيافرينم

(زمين چگونه- كهكشان ها چكونه- خورشيد چگونه- دريا چگونه-ماهي ها چگونه)

و هر آنچه را كه اراده كردم طراحي كردم و از فردايش آفريدم

و جهاني با اين همه عظمت و اهتشام و زيبايي خلق شد

ولي وقتي نگاه كردم به جهان هستي ام كه دنيايي از تحير است

 از دل يك اتم تا كران بي كرانه ي كهكشان هايش ..

ولي هرگز برايم مهم نبود ( چنگي به دلم نزد)

پس تصميم گرفتم پديده ي ديگري بيافرينم كه در جهان هستي ام شاهكار شود ،

 اشرف مخلوقاتم و سرآمد همه ي كائناتم باشد

اصلا دوست داشتم آينه اي بيافرينم كه هر وقت به اين آينه نگاه مي كنم،

 تصوير زيباي خودم را ،

جلوه هاي زيباي وجود خودم را در اين اينه ببينم

 و اين احساس تو را، نه حضرت آدم را، دقيقا تو را

و اصلا تنها بودم و دوست داشتم معشوق و محبوبي بيافرينم

كه هر دم با او معاشقه كنم

و لذا با چنين احساسي ابتدا عشق را آفريدم

به عنوان زيباترين پديده ي جهان هستي ام

و بعد خود مبتلا شدم ( والبته خدا داراي تغيير نيست و اين اصطلاح ماست)

و خود عاشق بلامنازع و تمام عيار شدم

و حال براي معاشقه با محبوبي اراده كردم

تا محبوبي بيافرينم تا در اين معاشقه شركت كند

و بعد با چنين احساسي شروع كردم

با دست هاي مباركم تو را ، و نه حضرت آدم را، تو را

كه در اين فضاي الهي نشسته اي يا ايستاده اي ،

تو را آفريدم

 و آنجا كه انديشه را در ذهن زيباي تو تعبيه كردم كه فقط تو داري به عنوان فكر،

ديدم كه اين عزيز، هر آنچه را كه اراده كند و فكر كند مي تواند خلق كند

يعني خودم اينطوري خواسته بودم، برام تعجب نبود ، سورپرايز نبود ،

ولي همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي هنوز در بدن تو نبود

لازم بود براي تكميل خلقت تو ، از جايي روحي در تو مي دميدم

 ولي هر چه فكر كردم به اين دردانه ام به اين محبوبم به اين معشوقم به اين خداي ديگري كه در واقع اين نقش رو داره ،

 هر چي فكر كردم ديدم هيچ روحي زيبنده ي تو عزيز دل من نيست الا روح خودم

و لذا از روحم در تو دميدم

و تو بر خاستي،

بلند شدي،

 انسان شدي،

 رها شدي و به محظي كه من نگاهي به قد و قواره ي رعناي تو كردم،

 بي اختيار بر خود كلامي گفتم

كه براي هيچ يك از كائنات زيباي خود نگفته بودم ،

بي اختيار گفتم:

فتبارك الله ااحسن الخالقين

                          آفرين بر من

 

                                                                                 "دکتر علیرضا آزمندیان"

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 22:26  توسط مهسا  | 


ABOUT MONEY

 

WITH MONEY YOU CAN BUY A HOUSE

BUT NOT A HOME

 

WITH MONEY YOU CAN BUY A CLOCK

BUT NOT TIME

 

WITH MONEY YOU CAN BUY A BED

BUT NOT SLEEP

 

WITH MONEY YOU CAN BUY A BOOK

BUT NOT KNOWLEDGE

 

WITH MONEY YOU CAN SEE A DOCTOR

BUT NOT GOOD HEALTH

 

WITH MONEY YOU CAN BUY A POSITION

BUT NOT RESPECT

 

WITH MONEY YOU CAN BUY  BLOOD

BUT NOT LIFE

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386 ساعت 9:14  توسط مهسا  | 


تو کیستی،که من اینگونه،بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

 

تو چیستی،که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق،سرگشته،روی گردابم!

 

 

تو در کدام سحر،بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن،همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

 

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین,آه!

مدام پیش نگاهی،مدام پیش نگاه!

 

 

کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم که تو را می بینند،

به رقص می آیند،

سرود می خوانند!

 

 

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همی بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

 

 

ترا به هر چه تو گویی،به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه.

 

 

که صبر،راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و،دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.

 

 

تقدیم به عزیزترین دوستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت 9:56  توسط محمد رضا  | 


سلام. تصمیم گرفته بودم دیگه آپ نکنم ولی مگه میشه؟ مگه میشه من تصمیم بگیرم کاری انجام بدم بعد عکسشو انجام ندم؟!!! از من میشنوید خواستید درس بخونید نگین من امروز میخوام ۱۰ ساعت درس بخونم. بگید امروز میخوام ۱۰ ساعت درس نخونم! به جان خودم اگه اون روز از ۲۴ ساعت ۲۸ ساعت درس نخوندین!! این طرح جدید میخوام واسه حسن چی! بفرستم.

 

یکی دو روز قبل سر یکی از کلاسامون که با دکتر آفتابی داشتیم چیز جالبی تعریف کرد که من خیلی حال کردم. واستون از دکتر آفتابی بگم که از فهمیده ترین و با سوادترین استادای دانشگاهه.حتی از دکتر سحرابی ام دوستداشتنی ترن 

بریم سراصل مطلب. (البته اینو استاد اینقد قشنگ تعریف کردن که خداییش همه کف بر!! شده بودن!)

 

خانومی میخواسته با هواپیما سفر کنه.هواپیماش ۲  ۳ ساعت تاخیر داشته، میره یه روزنامه با یه بسته بیسکوییت میخره و میشینه رو نیمکت و شروع میکنه به خوندن روزنامه،گرم خوندن بوده که ۱ آقایی میاد کنارش میشینه و روزنامه ی خودشو میخونه،خانوم همینجوری که روزنامه میخونده بیسکوییتشم میخورده،میبینه اون آقای کناریش در نهایت پررویی و بدون اجازه از بیسکوییت خانوم میخوره و اصلا به روی خودشم نمیاره!! خانوم بزرگواری میکنه و هیچی به آقا نمیگه.

خلاصه ۱ دونه خانوم میخورده ۱ دونه آقا،خانوم تو دلش کلی حرف به آقا میگه و بازبزرگواری میکنه و به آقا هیچی نمیگه! فقط ۱ دونه بیسکوییت مونده بوده که آقا در نهایت پررویی بدون اینکه به خانوم کوچکترین توجهی داشته باشه اون ۱ دونرو نصف میکنه،نصفشو خودش میخوره و نصفشو میذاره تو جعبه واسه خانوم!! خانوم باز پیشه خودش کلی شاکی میشه ولی بازم بزرگواری میکنه و هیچی نمیگه.

 

خلاصه خانوم روزنامش تموم میش و میره سواره هواپیما میشه، چند دیقه که از پروازش میگذره در کیفشو باز میکنه که چیزی برداره،میبینه بسته ی بیسکوییتش سالم تو کیفشه، اون تو همه ی این مدت داشته ازبیسکوییت اون آقا میخورده.

 

به نظر من بهترین نتیجه ای که میشه گرفت این بود که سعی کنیم با فکر محدودمون راجب دیگران قضاوت نکنیم.

جالب بود نه؟ پس تا برنامه ی بعدی!

 البته بگمااا استاد گرامی به این فلاکت تعریف نکردن.چون دستم به تایپ فارسی عادت نداره کوتاهش کردم و البته این کوتاه کردن باعث شد تا حد زیادی از قشنگیش کم شه!

 

جمیعا شاد باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386 ساعت 10:59  توسط محمد رضا  | 


سلام

شاید دیگه اینجا آپ نشه

(البته شاید)

واسه ی همتون آرزوی موفقیت می کنم

به دعاتون خیلی احتیاج دارم. لطفا از من دریغش نکنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 18:44  توسط محمد رضا  | 


  روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم.زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایرهی توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را بخاطر آنهمه زیبایی می ستودم.

 

 ناگهان در آن حال ،حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم. از من پرسیذ: دلباخته ام هستی؟ پاسخ دادم: بلی، تو صاحب اختیارم هستی. سپس پرسید: اگر نقص عضو داشتی، باز دلباخته ام می شدی؟

 

 از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها، پاها و سایر اندامهای بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم، پاسخ دادم: خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم.

 

 دوباره خدا سوال کرد اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟ چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟ ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سر تا سر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند. سپس به خدا گفتم: تصورش برایم دشوار است اما  همچنان دلباخته ات می شدم.

 

 خدا پرسید اگر ناشنوا بودی بازهم به کلامم گوش می سپردی؟ چگونه میتوانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟ دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت میپذیرد. پاسخ گفتم: بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم. سپس خدا سوال کرد اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری می ساختی؟ چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟

 

 در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حظور قلب و جان صورت می گیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا می گرددخدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان می خوانیم. پاسخ گفتم: اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود اما همچنان ذکر تو را می گفتم. خدا از من پرسید: آیا حقیقتا مرا دوست داری؟

 

 با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ دادم: بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی. با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما... خدا پرسید: پس چرا گناه میکنی؟ پاسخ گفتم: چون انسانم و بری از خطا نیستم. خدا گفت: پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دورتر و دورتر می شوی، اما در هنگام مشکلات به سراغ من می آیی؟ هیچ پاسخی نداشتم که بگویم تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد: پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟ چرا خود خواهانه از من حاجت می طلبی؟

 

 چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را می خواهی؟ تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت: چرا از من شرمساری؟ چرا حسن تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه ای می تراشی؟ سعی کردم پاسخ گویم اما جوابی برای گفتن نداشتم. این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. موهبت را تباه نکنید.

 

 به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید، اما شما بندگان همچنان از من روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان  قادر به دیدن آن نبود. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خودتان راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟ توان پاسخ نداشتم. چگونه می توانستم پاسخ دهم؟!

 

 بی اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عزری نداشتم. چه می توانستم بگویم؟! در حالی که با تمام وجودم گریه می کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم: بار الها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بندهی قدر ناشناس و خطا کار تو هستم. خداوند فرمود: ای بنده! من رحمانم  و خطای خطا کاران را می بخشم. پرسیدم: خدایا با این همه خطا کاری چرا باز مرا می بخشی؟ و دوستم داری؟ خدا گفت: چون تو مخلوقم هستی، پس هیچگاه تو را رها نمی کنم.