|
|
|
|
|
خدانگهدار
شاید دوباره یه روز برگشتم واسم دعا کنید که خیلی بهش نیاز دارم اگه کسی کارم داشت میتونه بهم میل بزنه . . پاورقی:هر کسی رو (حتی خودتو) بتونی گول بزنی،خدا رو نمیتونی گول بزنی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 23:24 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه
دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا بارون منو یاد تو نندازه میرم یه جای تازه،میرم یه جای تازه...
میرم با چشمای خیس و قلبی بیگناه میرم،حتی نمیندازی به من یک نگاه
هر جا میرم اما بازم یادت میفتم اینو به همه گفتم،اینو به همه گفتم...
میرم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست غوغا نیست...
کاش میشد تو ببینی من اینجا چه تنهام وقتی که تو نباشی بهم می ریزه دنیام
اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن بی تو چه غریبم من،بی تو چه غریبم من...
از هر جا رد میشم میاد عکست روبروم سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم
دارم آروم آروم مرگ به جون میخرم دیدی چی اومد سرم،دیدی چی اومد سرم...
میرم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست غوغا نیست... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 14:38 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 15:25 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه جایی اونور دنیا دو نفر که هم رو دوست دارن 25 سال تنها با عشق هم زندگی میکنن،بعد از 25 سال به هم میرسن... اونوقت یه جای دیگه... 3سال زمان زیادیه؟؟ البته شایدم 2سال...شایدم 1سال شایدم 1ماه...اصلا شاید از همون لحظه ی اول... چقدر ساده تو این امتحان الهی شکست خوردی... چقدر ساده همه چیز خراب شد... آخه بخاطر چی؟؟ چرا 3.5 سال اینهمه دروغ؟ این همه دروغ بخاطر چی آخه؟ تو که طعم شو چشیده بودی...چرا کاری کردی تا عمر دارم کابوسشو ببینم؟؟ چرا کاری کردی از روشنیه آفتاب بدم بیاد؟؟ چرا کاری کردی... . . زخم هایی که به جسم آدم وارد میشه بالاخره یه روزی خوب میشه،حتی اگه خوب نشه یه روزی حداقل دردش آروم میشه ولی زخمی که به دل آدم وارد بشه... میگن هیچ عشقی اولین عشق آدم نمیشه، گناه اون کسی که تو از هم پاشیدن این اولین عشق گناهی نداشته چیه؟؟؟ ای کاش منم تقصیر داشتم...ای کاش... لااقل اینطوری دلم نمی سوخت . . . وای خدای من تا اعماق وجودم داره میسوزه . . . برو یه نگاهی به ایمیل هایی که واسم فرستادی بکن این شعر و تو واسم فرستاده بودی: Bede dastato be man ta bavaram she pishami
Midunam khub miduni to taropudo rishami
To kea z donya gozashti vase yek khandeye man
Chera man nagzaram az ye pust o khun be esme tan
Tu khiyalamam nabud dobare Asheghi konam
Mamnunam ejaze dadi ba to zendegi konam
Nemidunam chi begam ke bavaret she junami
Tuye in kabuse dard royaye mehrabunami
Vaghti hatta pishami delam barat tang mishe baz
Eshghe to tu gheseham hadesesaz o ghese saz
Be june khodet ke bi to az nafas ham sir misham
Nemidunam chi mishe bad juri gushe gir misham
Mamnunam ke bache bazihamo taghat mikoni
Har cheghad bad misham ama to nejabat mikoni
Har kojaye donya basham ba mani o dar mani
Negarane hal o ruzam bishtar az khode mani
Ba to poram az shero setare
Bi to lahze hormati nadare
Dar to in khoda bud eke tuneste gole eshgho bekare
. . آخر فروردین تولدم بود،بهم هدیه تولدی دادی که تا عمر دارم جلوی چشمام خواهد بود...تا عمر داشته باشم نمیتونم فراموشش کنم . هیچوقت نمی بخشمت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 17:56 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ وقت نخواستم زندگیم کتاب مثنوی باشه ولی هیچ وقتم دوست نداشتم یه ورق کاغذ بشه که هر چقدرم که با ارزش باشه ، دور ریختنی باشه می دونم می دونم منم یه آدمم ، می دونم ازم انتظار نداری اشتباه نکرده باشم و نکنم ، می دونم پر از اشتباهم ، خوب می دونم همیشه با دستای مهربونت نوازشم کردی ... من بهت ناسزا گفتم و تو به من لبخند زدی.... من از همه ی اون چیزاییکه بهم بخشیدی ، استفاده کردم و یه تشکر خشک و خالی یم ازت نکردم و تو دورو برمو بیشتر پر کردی... اون قدددر بهم همه چیز دادی که توشون غرق شدم و حتی فراموش کردم یه موقعی.. هیچ کدومشونو نداشتم و آرزوشونو داشتم. آرزو داشتم حتی... حتی یه لحظه جای اینی که الان هستم می بودم ولی نبودم.. یادته؟ ولی الان دلم می خواد.. همه ی چیزایی که بهم دادی ، ازم می گرفتی و حتی نصف لحظه آدمی می بودم که اون موقع ها بودم.. یادته خدا؟ یادته اون موقعی که تو رو از همه کس و همه چیز بیشتر دوس داشتم.. منتظر می موندم تا موقعی برسه که بتونم باهات حرف بزنم... یادته وقتی باهات حرف می زدم به همه ی حرفام گوش می دادی؟ یادته با حوصله به همه ی درد و دلام گوش می دادی؟.. همه ی حرفامو به تو می گفتم .. تو هیچ وقت به خاطر اشتباهاتم منو سرزنش نمی کردی هیچ وقت حرفامو به کسی نمی گفتی هیچ وقت اشکامو بدون توجه رها نمی کردی هیچ وقت پشیمون نمی شدم بابت حرفایی که بهت می گفتم یادته؟ فقط گوش می کردی.. هیچ وقت بهم نمی گفتی کارت درست نبوده... هیچ وقت سرزنشم نمی کردی... فقط خوشحال نمی شدی با خوشحال نشدنت می ذاشتی خودم بفهمم ، خودم حس کنم ، خودم درک کنم که اشتباه کردم یه جوری رفتار می کردی که از تکرار اشتباهم شرمنده بشم...
نمی دونم کی اون زمانا گذشت..... نمی دونم کی ازت این قدر دور شدم... نمی دونم کی لذت با تو بودنو از خودم گرفتم... نمی دونم..... نمی دونم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 22:53 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
شب از مهتاب سر می ره،تمام ماه تو آبه شبیه عکس یک رویاست،تو خوابیدی،جهان خوابه زمین دور تو می گرده،زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی
تو رو آغوش میگیرم تنم سر ریز رویا شه جهان،قدر یه لالایی،توی آغوش من جا شه
تورو آغوش میگیرم،جهان تاریک تر میشه خدا از دست های تو به من نزدیکتر میشه...
زمین دور تو می گرده،زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده . . . تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی تماشا کن تماشا کن،چه بی رحمانه زیبایی ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 15:57 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا واقعا که بزرگی . .
. داستان عجیبیه!! این که 1 نفر اشتباهی می کنه...بعد به جای جبران کردن اشتباه میاد همه ی چیزایی که تو ذهنش تو تمام مدت عمرش شکل گرفته واسه توجیه اشتباهش به نفع اون اشتباه تغییر میده . یعنی واقعا می ارزه؟؟ . . . . . . . پاورقی:از من میشنوی وقتی مینویسی از این موزیکای اجق وجق گوش نده تا مثه من پاورقی یادت نره |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 23:0 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
با داغ شدن بحث برچیدن یارانه ها و با توجه به این که به منظور زمینه چینی اجرایی طرح شوک تراپی در ماههای اخیر در قبض های آب, برق و گاز ارسالی به مردم میزان یارانه ای که دولت مدعی است بابت مصرف آنها می دهد قید می شود, یک خواننده روزنامه آفتاب یزد در ستون "روی خط آفتاب" به محاسبه متقابلی دست زده که جالب و خواندنی است: "در فیش گاز نوشته شده: هزینه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، یارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان بسیار خب، من هم براى دولت فیش صادر مى كنم حقوق هر ساعت 6 دلار، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهیانه من یك میلیون و 400 هزار تومان، دریافتى من از دولت 200 هزار تومان و یارانه پرداختى من به دولت یك میلیون و 200 هزار تومان، حالا کی باید سر کی منت بذاره؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11:42 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره یه روزیم دنیا به کام ما میشه...
. . میگی نه؟! حالا ببین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 17:10 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
آن کیست کز روی وفا با ما وفاداری کند بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وانگه به به یک پیمانه می با من وفاداری کند دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند پشمینه پوش تندخواز عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند زان طره ی پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طره ی شبرنگ او بسیار طراری کند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 15:23 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 16:30 توسط محمد رضا
|
|
|||
|
|
|
|
|
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرورو شه تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه . بی هوا،بدون مقصد،سمت طوفان تو میرم منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم . با خیال تو هنوزم مثه هر روز و همیشه هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه . . . با من غریبگی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من بر ندار،من مات تصویر توام... . . . . همیشه میگن: رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود ....... رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود . قبولش دارین؟ . به نظر من کسی که آهسته و پیوسته جلو میره از روی عادت و واسه ی اینکه خستگی بهش غلبه نکته این کارو میکنه...به نظر من اگه واقعا به چیزی اعتقاد داری سعی کن سریع و پیوسته پیش بری...اگه واقعا بهش ایمان داشته باشی خسته هم نمیشی... یه چیزیو فراموش نکن...این که زمان زندگی اونقدر کوتاست که اگه بخوای آهسته و پیوسته بری ممکنه هیچوقت به مقصد نرسی... اگه میخوای مسیر زندگیو عوض کنی این راهش نیست، عجله کن که وقت تنگ است... . . . .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 19:36 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
موانع و مشكلاتي كه هم اكنون با آن ها مواجه هستيم نمي توانيم با طرز فكر كنوني خود حل كنيم . ما بايد وارد سطح بالاتري از طرز فكر و آگاهي شويم تا بتوانيم با اين مسائل رو به رو گرديم. "آلبرت اينيشتين" كليد هاي طلايي براي تغيير خويشتن : كليد اول: خواستن
روزي شاگردي پيش استاد خود رفت و به او گفت استاد من مي خواهم به روشنايي و آگاهي برسم. چند روز بعد وقتي استاد و شاگردش در كنار رودخانه شنا مي كردند به ناگهان استاد سر شاگرد را به زير آب فرو برد و نگه داشت. شاگرد شروع به دست و پا زدن و تقلا نمود . چند لحظه بعد استاد سر شاگردش را از زير آب بيرون آورد. شاگرد بيچاره مقدار زيادي اب خورده بود و شروع به سرفه كردن نمود. استاد از شاگرد پرسيد آن موقعي كه زير آب بودي و با تمام وجود تقلا مي كردي چه مي خواستي؟ شاگرد گفت فقط هوا و اكسيژن. استاد گفت اگر هر چيزي را به اين صورت بخواهي و با تمام وجود در طلبش باشي آن را به دست مي آوري. خواستن بايد عميق و از صميم قلب باشد. بخاه به تو داده خواهد شد. در را بزن به رويت باز خواهد شد."عيسي مسيح" كليد دوم: خالي كردن ذهن از تعصبات اگر ليواني پر آب باشد و آن را زير شير آب بگيريد چه مي شود؟ فقط موقعي مي توانيم چيزي را ياد بگيريم و يا تغيير دهيم كه جايي در ذهن خود براي يادگيري و پذيرش ديدگاههاي جديد گذاشته و در مقابل آن ها مقاومت نكنيم. فقط ظرف هاي خالي قابل پر شدن هستند. كليد سوم: داشتن باور مثبت نسبت به خود.
روزي مردي پس از انكه باز نشسته شد به خود گفت چه عالي! حالا وقت دارم به كارهايم برسم و از خود سؤال كرد من چه چيزي بلد هستم كه مي توانم به ديگران ارائه دهم؟ جواب سؤال اين بود: يك نوع دستور پخت غذا. بنابر اين يك ماشين دست دوم خريد و شروع كرد به مراجعه به رستوران هاي مختلف و به آن ها پيشنهاد همكاري و پخت آن غذا ي خاص را داد. صاحبان رستوران ها يكي پس از ديگري با پيشنهاد او مخاالفت كردند تا اين كه او بعد از شنيدن 1008 جواب رد در دفعه ي 1009 ام موفق شد. امروز اين غذا را ما در همه ي اقصي نقاط جهان مي شناسيم- مرغ كنتاكي و دستور پخت آقاي سرهنگ ساندر بنيانگذار رستوران هاي زنجيره اي كنتاكي- . كليد چهارم: دست به عمل زدن
تا زماني كه دست به عمل نزنيم و كاري انجام ندهيم و حركتي نكنيم تمام دانش دنيا هم به درد نمي خورد و چيزي به دست نمي آوريم عظمت زندگي به علم نيست به عمل است. ............................................ . . . . . . پاورقی۱(از طرف محمد
پاورقی۲(از طرف محمد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 22:2 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
برین توی Control Panel قسمت Connection Wizard ؛ یه كانكشن اضافه كنید به اسم « خدا » . User Name اون خیلی راحته ، « ایمان » ؛ پسوردش دیگه معلومه ، « دل ِ پاك » . شماره تلفن هم نمی خواد . فقط باید حضور دل داشته باشی . دكمه ی Dial رو بزن و Connect شو .به خدا ISP ِ خدا نه اشغالی داره ، نه هیچی ! اینو بدونین خدا هیچ وقت بنده هاش روDisconnect نمی كنه .فقط كافیه Connect شین . خدا همه چیز رو براتون آماده می كنه . چند تا فایل « عشق و دوستی و صمیمیت » Download كنین .حواستون باشه به خدا متصل شدن ، سایت های بدی و دشمنی فیلتر شدن . خدا Host ِ مجانی داده ، ولی به همه نه ؛ كارت اعتباری نمی خواد ، ولی .... باید كمی خلوص ایمان و دل پاك داشته باشی . خیالتون راحت . اینجا هیچ احدوناسی نمی تونه هكتون كنه ، ویروس هم نیست . ولی باید قبلش یك آنتی ویروس رو بریزین رو هارد ِ دلتون .اون آنتی ویروس ، نمازه !!! البته دانلودش رو تو سایت قرآن مجانی گذاشتن ، ولی اگه دانلودش كنی از ویروس بدی و شر ودشمنی و .... در امانی .خدا بزرگترین هكر و ویروس نویسنده رو می شناسه ، « شیطان » .البته اگه اون آنتی ویروس رو نصب كنی ، شیطان هیچ غلطی نمی تونه بكنه . برین تو قسمت Search . این عبارت رو Search كنید : خوبی دوستی عشق زندگی . می بینید چه لیست بزرگی بهتون میده . ولی حالا Search كنید : بدی دشمنی نفرت ! میگه Can Not Find The URL . آخه اینا اصلا ً وجود ندارن اینجا ... خیلی گذشته ، می خوای Disconnect كنی ولی دلت نمی خواد ... دوست داری بازم Online باشی . . . . پاورقی:تو بهم قول دادی...حالا ببینم چیکار میکنی...دیگه فراموش کردن قابل توجیه نیست... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 0:10 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
بشکفد بار دگر لاله ي رنگين مراد
غنچه ي سرخ فرو بسته ي دل باز شود من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز روز گاري که بسر آمده آغاز شود روزگار دگري هست و بهاران دگر... کاشکي آينه اي بود درون بين که در او خويش را مي ديدیم آنچه پنهان بود از آينه اي ميديدم مي شديم آگه از آن نيروي پاکيزه نهاد که به ما زيستن آموزد و جاويد شدن پيک پيروزي و اميد شدن...
شاد کردن ، هنري والاتر ليک هرگز نپسنديم به خويش که چويک شکلک بي جان شب و روز بي خبر از همه خندان باشيم بي غمي عيب بزرگي است که دور از ما باد
گر به شادي تو دل هاي دگر باشد شاد زندگي صحنه ي يکتاي ، هنرمندي ماست هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 15:40 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
الهي! تو استادترين مهندس عمران عالم خلقتي! هنوز بسياري از قوانيني كه در ساخت يكي از خانهها به كار بردهاي حتي در نزد عالمان روزگار مجهول است. خانه دل عجب مهندسي داشته.
الهي! ايكاش در مهندسي عمران فرمولي بود تا آن را در ساخت خانههايمان بهكار ميبرديم و آن خانه محل رفت وآمد فرشتگان ميشد. الهي! مالك اين ملك تويي. خودت مهندس ساختمان وجودم باش! الهي! روي سپاس بر درگاهت ميگذارم كه محيطي مناسب براي رشد من پيريزي كردي. الهي! كمكم كن كه بتُن وجود را به آرماتور ايمان مسلح كنم. الهي! نمازم را چنان اصلاح كن تا ستون باربر دينم باشد. الهي! ساختمان عقايدم را محكم كن تا در مقابل هيچ باري پايداريش را از دست ندهد. الهي! گناهانم مرا در ناحيه پلاستيك قرار دادهاند. به اميد روز ظهور مولايم هستم تا با آرماتورگذاري مجدد به ناحيه الاستيك برگردم. الهي! شيب خط تاثير شيطان بر زندگيام مثبت است.كمكم كن آن را منفي نمايم. الهي! در تحليل استاتيكي و بررسي پايداري اجسام سه بعدي، داشتن سه تكيهگاه براي پايدار ماندن، الزامي است و جسمي با دو تكيهگاه ناپايدار است. اما ساختمان دين تو فقط دو تكيهگاه قرآن و اهل بيت دارد و با اين دو، پايدارترين ساختمان هستي را بنا كردهاي. الهي! اي كاش خانههايي بسازم كه از آن نور به آسمان برود و همچون ستارهاي براي اهل آسمان شود. الهي! آرزومندم تا پيمانهاي پر ملات از مهر تو سر كشم. الهي! در نماز ياريام كن كه نماز، سرند مميز كفر و ايمان است. الهي! دستي بگير: «خانه دل ما را از كرم، عمارت كن قبل از آنكه اين خانه رو نهد به ويراني». نگذار اين بار سنگين، به بار بحراني برسد وكمانش رخ دهد.(کمانشàPcr ) بارالها! ستون فقرات دينم با تهاجمات شيطان دچار كمانش شده، به دنبال حبل متيني ميگردم تا با بستن آن به دور خودم ضريب لاغريام را كاهش دهم. الهي! هميشه در پي تحليل و تغذيه بعد مادي خود بودهام. تحليل ماتريسي بعد دوم به عهده توست. الهي! مگذار تنشهاي كششي مرا به تسليم در برابر گناه وادارند. الهي! بتُن وجودم را به فولاد بالانس مسلح كن تا لحظه افتادن من در گناه مصادف با مرگ من باشد. بارالها! آنقدر درجات نامعيني مرا بالا ببر تا اين تكيهگاههاي گيردار نگذارند من با بار معصيت بلرزم. الهي! خط انرژيام در مسير زندگي، دچار كاويتاسيون شده است. پمپ رحمتت را در اين مسير به كار گير تا حدم را چند برابر كند. الهي! چه كنم تا دل من هم در قلاب بالابر كمال بيفتد. الهي! ايكاش دورهاي در مهندسي عمران در كنار ابراهيم، خليل خدا و محمد، حبيب خدا ميگذراندم. در ساخت خانه كعبه و در بناي مسجد النبي.
پاورقی: شرمنده هر چی فکر کردم منبع این متن باحال یادم نیومد...امیدوارم نویسندش حلالم کنه (البته مهندسای عمران همشون آدمای مهربونین،پس حلالم میکنه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 18:51 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا دیگه تورو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و میدیدی زندگی چه صوت و کوره آسمون از غم دوریت حالا روز و شب میباره دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا میذاره خاطره مثل 1 پیچک میپیچه رو تن خستم دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و میدیدی زندگی چه صوت و کوره
کی اینو قبول داره که: <<بعد هر خنده ی بزرگی،باید منتظر یه گریه ی بزرگ باشی >> ؟ پاورقی۲:نگرانی معنی نداره چون گذر زمان حتی میتونه گاهی حقیقتو تغییر بده! پس درست زندگی کن تا همه چیو تغییر بدی پاورقی ۳: به کلمه ی ،درست، فکر کن.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 13:39 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 19:50 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
چیه؟ از این زمین و آدماش خسته شدی،درکت میکنم.تو حتی از خودتم خسته شدی از خودتم بدت میاد.حق داری،این چه زمینیه که احمقترین آدما قویترین حکمراناش هستن. خیلی از آدماش(شاید همشون) طوری راه میرن انگار روی زمین نیستن،سروسینشونو میدن بالا وخودشونوروی بلندترین برجهای دنیا!میبینن که حتی هنوز ساخته نشدن.میخندی؟ یکیشونم خود تو...این وسط از همه باحال تر تو بودی، 10ادعا،1 عمل!!! ... به چی نگاه میکنی؟... برج بلندیه،خیلی دوست داشتی اون بالا بودی نه؟ یه عمر امتحان کردی از پله هاش بری بالا ولی نشد. آخه کی میتونه از برجی که انتهاش معتوم نیست کجاست،حتی معلوم نیست انتهاییم داره یا نه بالا بره؟ بیشتر از یه میلیون دفعه امتحان کردی،هر دفعه یه اشتباه باعث شد به اوجش نرسی،یا خسته شدی،یا نا امید شدی یا لیز خوردی و افتادی...یا اینکه نه! برجی که انتخاب کردی اصلا اون برج نبوده... یه دفعه ی دیگه امتحان کن،این دفه با بسم الله،با توکل به خدا،تو زندگیه آدم لحظه های سرنوشت ساز زیادی وجود داره،از دستشون نده،اون لحظه بهترین زمان واسه ی صعود به این برج بینهایته.وقتی میری بالا به این فکر کن که اون بالا چجوریه؟ سعی کن پاتو جاپای آدمایی بذاری که قبلا موفق شدن این برج بینهایتو فتح کنن،فکر میکنی اون بالا چه خبر باشه؟ اگه به اون بالا برسی به همه ی هدفهات میتونی برسی... ... بالاخره تموم شد،میخوای نگاهی به بیرون بندازی؟ برو یه نگاهی بنداز... آره درسته،اشتباه نمیکنی،تو تازه رسیدی به سطح زمین،ولی این اون زمینی نیست که پر بود از دروغ و زشتی،این زمین ظاهرش مثه اون زمینه،ولی باطنش خیلی فرق میکنه. آدمای این زمین تعدادشون خیلی کمه ولی هر وقت که بهشون نیاز داشته باشی کنارتن.به این فکر نکن که تو هنوز رو سطح زمینی و تا اوج خیلی فاصله داری،حالا تو 2تا بال داری،دوست داری اسم بالاتو چی بذاری؟ از من میشنوی واسشون اسم انتخاب کن. اینجا همه دو تا بال دارن ،اینجا واسه رسیدن به بلندترین قله ها از پاهاشون استفاده نمیکنن،از دو تا بال استفاده میکنن ،2 تا بال که هر چی بیشتر ازشون استفاده کنی به جای اینکه خسته بشن انرژی شون بیشتر میشه. حالا که تونستی به اینجا برسی میتونی اطمینان داشته باشی که اشتباه نمیکنی. پس همیشه به احساست، به اون چیزی که تو قلبت بهت الهام میشه اعتماد کن. همه ی آدمها اینجا آدمای موفقی هستن ولی تو هنوزم میتونی ازشون جلو بزنی و بهترین باشی. تو چیزی داری که شاید بعضیهاشون تا این حد بهش نزدیک نشده باشن،تو خدارو داری،تو بخواه که بهش نزدیک بشی،مطمئن باش که همون لحظه تو قلبته... هر چی که داری از اون داری... ... یادت باشه همیشه جا پای آدمایی بذار که قبل تو یه مسیرو با موفقیت پیمودن. یادت باشه تو همیشه همون چیزی میشی که بهش فکر میکنی،پس به بهترین چیزها فکر کن. یادت باشه تو آفریده شدی که شاد باشی و دیگرانو شاد کنی. یادت باشه ارزش زندگی به ارزشهاایه که تو ایجادشون کردییادت باشه همیشه آدمارو ببخش...تو حق نداری از کسی دلگیر باشی. یادت باشه تو آفریده ی خدایی پس هیچوقت خودتو کوچیک نبین. یادت باشه تو آنچنان قدرتی داری که اگه بخوای با گوشه ی چشمی میتونی دنیارو زیر و رو کنی. خیلی از کسایی که اسم خدا رو میارن میتونن آدمهای قابل اعتمادی باشن،پس: یادت باشه، از کسایی که از خدا دورن دوری کن. یادت باشه خوبی ها،قشنگیها تموم نشدنی هستن... بعضی از اشتباهات به ظاهر کوچک میتونن اونقدر بزرگ باشن که اثرشون تا همیشه بمونه،حتی هیچوقت نتونی خودتو ببخشی. پس یادت باشه،راه اشتباه نکردنو یاد بگیر. یادت باشه تکرار نکردن یک اشتباه خیلی خوبه،ولی از اون قشنگتر اشتباه نکردنه. یادت باشه قبل انجام هر کاری راجبش فکر کن. یادت باشه تنها چیزی که میتونه گذشترو جبران کنه آیندست،پس آیندتو اونجوری که باید باشه بساز،یعنی به قشنگترین شکل ممکن. کلام خدا،عدالت خدا،مهربونی خدا،بخشش خدا،راهنمایی های خدا،راه خدا،دوستی خداو... فقط اینها هستن که حقیقی اند،پس: یادت باشه،در همه حال به خدا اعتماد کن،به کلام خدا اعتماد کن.... یادت باشه همیشه عاشق باش،چون عشق مهمترین هدف آفرینش انسانه.خدا عاشق بود که انسانو آفرید،عاشق بود که روحشو در اون دمید،عاشق بود که به همه ی فرشته ها گفت تعظیمش کنن،عاشقته که اینقدر راحت تو رو میبخشه،عاشقته که هیچوقت تنهات نمیذاره،عاشقته که همیشه با لبخند بهت نگاه میکنه،عاشقته که بدیهایی که بهش میکنی میبخشه،ولی بدیهایی که به خودت میکنی نمیبخشه،عاشقته که اینهمه قانون واسه ی رسیدن به سعادت واست گذاشته.(جالبه نه؟ خدا اینهمه قانون گذاشته که به سعادت برسی،انگار نمیخواسته اشتباه کنی،میخواسته هر چه زودتر به خوشبختی برسی)خدا زندگی رو معما قرار نداده،دقیقا راه بهت نشون داده،پیمودنش با خودته. جرا با اینکه راه میدونی بازم سستی میکنی؟ نکنه انتظار داری تو بشینی و اون راه ساده روهم خدا بجات بره؟!!!! شاید فلسفه ی زندگی همین باشه،آفریده شدیم تا به سعادت برسیم،خدا همه چیزو اسباب قرار داده تا ما راهمونو گم نکنیم.پس: یادت باشه،هر اتفاقی که میفته سعی کن خدا رو توش ببینی،ببینی که داره بهت لبخند میزنه،لبخندی پر از معنی. یادت باشه هر اتفاقی که تو زندگیت میفته یه امتحانه،امتحانی که میتونه زندگی تورو دگرگون کنه.پس مراقب عکس العمل هایی که تو اتفاقات مختلف نشون میدی باش. یادت باشه راجب دیگران قضاوت نکن چون هیچوقت نمی تونی بفهمی تو قلبشون واقعا چی میگذره. یادت باشه تو فقط میتونی راجب خوب بودن آدما قضاوت کنی. کسی که تو اصلا ازش خوشت نمیاد ممکنه پیش خدا خیلی خیلی عزیز باشه. یادت باشه تو حق نداری از کسی بدت بیاد. یادت باشه انسانی نیستیم که زندگی روحانی را تجربه میکند،بلکه روحی هستیم که زندگی انسانی را از سر میگذراند. یادت باشه در تمام طول زندگیت محبتتو از هیچ کیس دریغ نکن. ... اینها همه قوانین این زمینه و خیلی از قوانین دیگه داره که باعث شده همین که وارد این دنیا میشی قلبت احساس آرامش کنه. قدر خودتو بدون،قدر این دنیارو بدون. سعی نکن با فلسفه سازیهای غلط پرت شی به همون دنیای قبلی. خدایا! کمکم کن به راهی بروم که تو صلاح میدانی، کمکم کن تغییر دهم آنچه را که باید تغییر دهم،کمکم کن آن شوم که باید باشم. آمین... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 17:55 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
"به من بگو چگونه می اندیشی تا به تو بگویم خداوند رحمان آینده ی تو را چگونه رقم زده است" "اگر تو برای آینده هایت چیزی نخواهی ُ من برای تو هیچ چیز نخواهم خواست" "خدا"
داستان تولد تو از زبان خدا:
اين داستان، داستان حضرت آدم نيست، داستان خود توست يك روزي كه در جهان هستي هيچ چيز نبود و فقط من بودم در يك زماني كه نامش را شب قدر نهادم تصميم گرفتم تا متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را و لذا در آن شب طراحي كردم كه چه بيافرينم (زمين چگونه- كهكشان ها چكونه- خورشيد چگونه- دريا چگونه-ماهي ها چگونه) و هر آنچه را كه اراده كردم طراحي كردم و از فردايش آفريدم و جهاني با اين همه عظمت و اهتشام و زيبايي خلق شد ولي وقتي نگاه كردم به جهان هستي ام كه دنيايي از تحير است از دل يك اتم تا كران بي كرانه ي كهكشان هايش .. ولي هرگز برايم مهم نبود ( چنگي به دلم نزد) پس تصميم گرفتم پديده ي ديگري بيافرينم كه در جهان هستي ام شاهكار شود ، اشرف مخلوقاتم و سرآمد همه ي كائناتم باشد اصلا دوست داشتم آينه اي بيافرينم كه هر وقت به اين آينه نگاه مي كنم، تصوير زيباي خودم را ، جلوه هاي زيباي وجود خودم را در اين اينه ببينم و اين احساس تو را، نه حضرت آدم را، دقيقا تو را و اصلا تنها بودم و دوست داشتم معشوق و محبوبي بيافرينم كه هر دم با او معاشقه كنم و لذا با چنين احساسي ابتدا عشق را آفريدم به عنوان زيباترين پديده ي جهان هستي ام و بعد خود مبتلا شدم ( والبته خدا داراي تغيير نيست و اين اصطلاح ماست) و خود عاشق بلامنازع و تمام عيار شدم و حال براي معاشقه با محبوبي اراده كردم تا محبوبي بيافرينم تا در اين معاشقه شركت كند و بعد با چنين احساسي شروع كردم با دست هاي مباركم تو را ، و نه حضرت آدم را، تو را كه در اين فضاي الهي نشسته اي يا ايستاده اي ، تو را آفريدم و آنجا كه انديشه را در ذهن زيباي تو تعبيه كردم كه فقط تو داري به عنوان فكر، ديدم كه اين عزيز، هر آنچه را كه اراده كند و فكر كند مي تواند خلق كند يعني خودم اينطوري خواسته بودم، برام تعجب نبود ، سورپرايز نبود ، ولي همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي هنوز در بدن تو نبود لازم بود براي تكميل خلقت تو ، از جايي روحي در تو مي دميدم ولي هر چه فكر كردم به اين دردانه ام به اين محبوبم به اين معشوقم به اين خداي ديگري كه در واقع اين نقش رو داره ، هر چي فكر كردم ديدم هيچ روحي زيبنده ي تو عزيز دل من نيست الا روح خودم و لذا از روحم در تو دميدم و تو بر خاستي، بلند شدي، انسان شدي، رها شدي و به محظي كه من نگاهي به قد و قواره ي رعناي تو كردم، بي اختيار بر خود كلامي گفتم كه براي هيچ يك از كائنات زيباي خود نگفته بودم ، بي اختيار گفتم: فتبارك الله ااحسن الخالقين آفرين بر من
"دکتر علیرضا آزمندیان" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 22:26 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ABOUT MONEY
WITH MONEY YOU CAN BUY A HOUSE BUT NOT A HOME
WITH MONEY YOU CAN BUY A CLOCK BUT NOT TIME
WITH MONEY YOU CAN BUY A BED BUT NOT SLEEP
WITH MONEY YOU CAN BUY A BOOK BUT NOT KNOWLEDGE
WITH MONEY YOU CAN SEE A DOCTOR BUT NOT GOOD HEALTH
WITH MONEY YOU CAN BUY A POSITION BUT NOT RESPECT
WITH MONEY YOU CAN BUY BLOOD BUT NOT LIFE
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 9:14 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کیستی،که من اینگونه،بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. تو چیستی،که من از موج هر تبسم تو بسان قایق،سرگشته،روی گردابم! تو در کدام سحر،بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن،همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه کرد با دل من آن نگاه شیرین,آه! مدام پیش نگاهی،مدام پیش نگاه! کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟ که ذره های وجودم که تو را می بینند، به رقص می آیند، سرود می خوانند! چه آرزوی محالیست زیستن با تو مرا همی بگذارند یک سخن با تو: به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر! بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف! ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ترا به هر چه تو گویی،به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه. که صبر،راه درازی به مرگ پیوسته ست! تو آرزوی بلندی و،دست من کوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست. همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست. تقدیم به عزیزترین دوستم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:56 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. تصمیم گرفته بودم دیگه آپ نکنم ولی مگه میشه؟ مگه میشه من تصمیم بگیرم کاری انجام بدم بعد عکسشو انجام ندم؟!!! از من میشنوید خواستید درس بخونید نگین من امروز میخوام ۱۰ ساعت درس بخونم. بگید امروز میخوام ۱۰ ساعت درس نخونم! به جان خودم اگه اون روز از ۲۴ ساعت ۲۸ ساعت درس نخوندین!! این طرح جدید میخوام واسه حسن چی! بفرستم.
یکی دو روز قبل سر یکی از کلاسامون که با دکتر آفتابی داشتیم چیز جالبی تعریف کرد که من خیلی حال کردم. واستون از دکتر آفتابی بگم که از فهمیده ترین و با سوادترین استادای دانشگاهه.حتی از دکتر سحرابی ام دوستداشتنی ترن بریم سراصل مطلب. (البته اینو استاد اینقد قشنگ تعریف کردن که خداییش همه کف بر!! شده بودن!)
خانومی میخواسته با هواپیما سفر کنه.هواپیماش ۲ ۳ ساعت تاخیر داشته، میره یه روزنامه با یه بسته بیسکوییت میخره و میشینه رو نیمکت و شروع میکنه به خوندن روزنامه،گرم خوندن بوده که ۱ آقایی میاد کنارش میشینه و روزنامه ی خودشو میخونه،خانوم همینجوری که روزنامه میخونده بیسکوییتشم میخورده،میبینه اون آقای کناریش در نهایت پررویی و بدون اجازه از بیسکوییت خانوم میخوره و اصلا به روی خودشم نمیاره!! خانوم بزرگواری میکنه و هیچی به آقا نمیگه. خلاصه ۱ دونه خانوم میخورده ۱ دونه آقا،خانوم تو دلش کلی حرف به آقا میگه و بازبزرگواری میکنه و به آقا هیچی نمیگه! فقط ۱ دونه بیسکوییت مونده بوده که آقا در نهایت پررویی بدون اینکه به خانوم کوچکترین توجهی داشته باشه اون ۱ دونرو نصف میکنه،نصفشو خودش میخوره و نصفشو میذاره تو جعبه واسه خانوم!! خانوم باز پیشه خودش کلی شاکی میشه ولی بازم بزرگواری میکنه و هیچی نمیگه.
خلاصه خانوم روزنامش تموم میش و میره سواره هواپیما میشه، چند دیقه که از پروازش میگذره در کیفشو باز میکنه که چیزی برداره،میبینه بسته ی بیسکوییتش سالم تو کیفشه، اون تو همه ی این مدت داشته ازبیسکوییت اون آقا میخورده.
به نظر من بهترین نتیجه ای که میشه گرفت این بود که سعی کنیم با فکر محدودمون راجب دیگران قضاوت نکنیم. جالب بود نه؟ پس تا برنامه ی بعدی! البته بگمااا استاد گرامی به این فلاکت تعریف نکردن.چون دستم به تایپ فارسی عادت نداره کوتاهش کردم و البته این کوتاه کردن باعث شد تا حد زیادی از قشنگیش کم شه!
جمیعا شاد باشید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:59 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
شاید دیگه اینجا آپ نشه (البته شاید) واسه ی همتون آرزوی موفقیت می کنم به دعاتون خیلی احتیاج دارم. لطفا از من دریغش نکنید... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 18:44 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم.زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایرهی توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را بخاطر آنهمه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال ،حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم. از من پرسیذ: دلباخته ام هستی؟ پاسخ دادم: بلی، تو صاحب اختیارم هستی. سپس پرسید: اگر نقص عضو داشتی، باز دلباخته ام می شدی؟ از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها، پاها و سایر اندامهای بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم، پاسخ دادم: خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم. دوباره خدا سوال کرد اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟ چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟ ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سر تا سر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند. سپس به خدا گفتم: تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخته ات می شدم. خدا پرسید اگر ناشنوا بودی بازهم به کلامم گوش می سپردی؟ چگونه میتوانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟ دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت میپذیرد. پاسخ گفتم: بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم. سپس خدا سوال کرد اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری می ساختی؟ چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟ در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حظور قلب و جان صورت می گیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا می گرددخدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان می خوانیم. پاسخ گفتم: اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود اما همچنان ذکر تو را می گفتم. خدا از من پرسید: آیا حقیقتا مرا دوست داری؟ با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ دادم: بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی. با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما... خدا پرسید: پس چرا گناه میکنی؟ پاسخ گفتم: چون انسانم و بری از خطا نیستم. خدا گفت: پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دورتر و دورتر می شوی، اما در هنگام مشکلات به سراغ من می آیی؟ هیچ پاسخی نداشتم که بگویم تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد: پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟ چرا خود خواهانه از من حاجت می طلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را می خواهی؟ تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت: چرا از من شرمساری؟ چرا حسن تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه ای می تراشی؟ سعی کردم پاسخ گویم اما جوابی برای گفتن نداشتم. این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. موهبت را تباه نکنید. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید، اما شما بندگان همچنان از من روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبود. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خودتان راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟ توان پاسخ نداشتم. چگونه می توانستم پاسخ دهم؟! بی اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عزری نداشتم. چه می توانستم بگویم؟! در حالی که با تمام وجودم گریه می کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم: بار الها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بندهی قدر ناشناس و خطا کار تو هستم. خداوند فرمود: ای بنده! من رحمانم و خطای خطا کاران را می بخشم. پرسیدم: خدایا با این همه خطا کاری چرا باز مرا می بخشی؟ و دوستم داری؟ خدا گفت: چون تو مخلوقم هستی، پس هیچگاه تو را رها نمی کنم. هنگامی که تو گریه می کنی، به تو رحم می کنم و رنجهایت را درک می کنم. وقتی که شاد و مسرور هستی، وجد تو را می فهمم. وقتی افسرده می شوی، به تو دلگرمی می دهم. وقتی شکست میخوری تو را یاری می دهم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی، کمکت میکنم. بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم. هیچگاه آنچنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود که یکمرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خدا پرسیدم: چقدر مرا دوست داری؟ خدا فرمود: به آن میزان که خارج از ادراک توست. و آنجا بود که خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 10:24 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
Louis Redden, a poorly dressed lady with a look of defeat an her face, walked into a gracery stor. standing beside the counter was a customer, who over heard the conversation between the two. the customer told the gracer that he would stand good for whatever she needed for her family. Louis, shy fully hesitated a moment, then she reachedinto her purse and took out a pice of paper and scribbted somting on it. she then laid the piece of paper on the scale. every bodys eyes showed amazement when the scales went down.the gracer said: I cant bbelieve it! the castomer smiled. The gracer grabbed the piece of paper from the scales and looked at it with greater amazement and disguest. The gracer gave her the graceries that he had gathered and stood in stunned silence. واقعا دعا بهترين هديه اي که مي تونيم به عزيزترين کسانمون بديم التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 18:31 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
در اعماق دریایی كه جزاير شرق را احاطه مي كرد.آنجا كه مرواريدهاي بسيار دارد.پيكر جواني در كنار پريان دريايي با موهاي بلند و طلايي قرار داشت.پريان با چشمهاي زيبا و آبي رنگشان به او نگاه كردند و با نغمه هاي آهنگين سخن مي گفتند. امواج،سخنانشان را به سوي ساحل برد و نسيم آن را در گوش من طنين انداز كرد. يكي از آنها گفت: - ديروز دريا خشمگين بود و اين انسان به اينجا فرود آمد. دومي گفت: -دريا خشمگين نبود بلكه اين جوان يكي از قربانيان جنگ دريايي است. سومي گفت: -نمي دانم جنگ چيست اما مي دانم كه انسان پس از غلبه بر خشكي به دريا طمع بست و خواست از دريا بگذرد. نپتون-خداي درياها- به اين موضوع پي برد و عصباني شد. انسان ها براي آرام كردن نپتون قرباني دادند و اين جوان آخرين قرباني بود. چهارمي گفت: -اگرچه نپتون بزرگ است اما بسيار سنگدل مي باشد! اگر من شاه درياها بودم هرگز اين قرباني ها را نمي پذيرفتم. بهتر است پيكر اين جوان را از نزديك ببينيم شايد در باره ي بشر بيشتر آگاه شويم! پريان دريليي نزديك جوان رفتند و در جيبهايش گشتند و نامه اي در جيب پيراهنش يافتند. يكي ار آنان نامه را گشود و خواند: اي عشق من! اينك شب از نيمه گذشت و من هنوز بيدارم و تنها با اشكهايم دلخوشم. آرزو ميكنم هر چه زودتر از جنگ بازگردي زيرا ديگر طاقت جدايي ندارم. اي عشق من! نميدانم چه بنويسم اما سخت اندوهگينم. روزي كه عشق دلهايمان را يكي كرد جنگ تو را صدا زد و مجبور شدي بروي. چرا بايد جنگ باعث جدايي عاشقان شود ؟ با اينحال نمي خواهم تو را نا اميد كنم. تو بايد شجاع باشي و وطنت را دوست بداري و به سخنان من گوش فرا ندهي!... اگر عشق،تو را در اين دنيا باز نمي گرداند پس بگذار در سراي ديگر يكديگر را در آغوش بگيريم... پريان دريايي نامه را با اندوه در جيب پيراهن جوانبازگرداندند و چون خواستند دور شوند يكي از آنها گفت: انسانها از نپتون سنگدل ترند!
- با دخل و تصرف!!!!! از (جبران خليل جبران) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:51 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب صبري خدا دارد!!!!!!!!!!
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يك لحظه ي اول كه مي ديدم ظلم از اين مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكديگر ويرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي، گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره ي مستانه را خاموش و آن دم بر لب پيمانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان آن ليلي نازآفرين را كو به كو آواره و ويرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم با همه عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه مي ديدم عزيزي نابجا بر يك ناروا ناز خري نازمي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم چرا من جاي او باشم؟!! همان بهتر كه او خود جاي خود باشد او تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد!!! وگر من جاي او بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم؟! عجب صبري خدا دارد؟! عجب صبري خدا دارد؟! عجب صبري خدا دارد؟! ... <<<<ولي واقعا `عجب صبري خدا دارد`...!!>>>> |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 12:48 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
امتحان مباني معماري داشتيم با يه جزوه ي شديدا چرت. با 2تا از دوستان تصميم گرفتيم بريم جلاليه (به خونه ي دوستم جلال ميگيم جلاليه) خلاصه با رضا و جلال و با حضور افتخاري مهدي شوماخر مشكل بعدي اين بود كه كي غذا درس كنه قرعه افتاد به رضا ولي از اونجايي كه اصولا رضا خيلي زود خسته ميشه وسط كار زد زيرشو گفت اصلا من سهم غذامو نپخته ميخورم. ادامه ي كار من به عهده گرفتم بعد 1 مدت ديديم از جلال خبري نيست صداش كرديم جواب نداد. ادامه ي كار سپردم به مهدي و رفتم ببينم جلال زندس يا نه!!؟ ديدم به به اقا داره درس ميخونه. بهش گفتم چرا جواب نميدادي؟ گفت 2 دفعه جواب دادم ديدم هيچي نميگين گفتم لابد سره كارم گذاشتيد!!(خدا توبه- با لحنه طغرل بخونيد) 1كم كه فك كردم يادم اومد كه جلالم سابقه ي خستگي حنجره داره!!!!!! به خاطره همين لابد تو دلش جواب داده. خلاصه بعد از ميل كردن شام تصميم گرفتيم درس بخونيم. هنوز يه خط نخونده بوديم كه ديديم از بيرون سرو صدا مياد. 4تايي پريديم تو 1 متر بالكن. ايول فيلمه سينمايي بود، 2نفرازخونه ي بقلي اومدن بيرونو پريدن تو يه زانتيا و باسرعت و تيركاففه فراوان رفتو با 1حركت خيره كننده دستي كشيدو دور زد( اين صحنه اينقد خيره كننده بود كه مهدي شوماخر((پادشاه جاده ي كلاته))كم آورد) كه يهو 1نفر مثه جن جلوي ماشين ظاهر شدو (خير نديده)با آجرزد توشيشه ي20 ميليون تومن ماشين. زانتيا 100 متر جلوتر نيگه داشتو بعده كلي كلمات ركيك نثار هم كردن، واسه هم خط نشون كشيدن مام كلي خوشحال شديم كه تا صبح حوصلمون سر نميره. خلاصه بعد اينكه 110 لطف كردو با چشاي پف كرده اومد و هيچ كاريم نكرد (البته نميومدن بهتر بود آخه كم مونده بودبخاطره اينكه از خواب بيدارشون كردن همرو دسگير كنن) ما رفتيم تو خونه و راجب دلايله احتماليه اين ماجرا به بحث ومناظره نشستيم. آخرشم به اين نتيجه رسيديم كه: حيف زانتيا هه!!!!!!!! خلاصه باز نشستيم درس بخونيم كه يهو برق رفت با ترس و لرز رفتيم بيرون. با هم قرار گذاشتيم اگه چيز مشكوكي ديديم زود فراركنيم. چون وضعيت منو رضا و جلال بحراني تر بود. به سروره جمع(مهدي) گفتيم مراقب اطراف باشه تا ما درس بخونيم. حالا بگذريم از اينكه هر 20 ثانيه مهدي 1 نقي ميزد.( ولي وسط نق زدناش 1 اعتراف بزرگ كرد. كفت كه اومده بوده جلاليه بخوابه!) بعده نيم ساعت گرم درس خوندن بوديم كه 100 متر اونطرف تر 2 تا گله ي 10 تايي سگ زدن به تيپه هم(البته بيشتر خرس بودن تا سگ!!!). مام كه گرم بوديم بيخيالشون شده بوديم، حتي صداي پارازيتاي مهدي رو هم نميشنيديم. 1هو ديديم مهدي نيست!! دقت كرديم ديديم داره ميدوه سمت خونه، پرسيديم چي شد؟ بعد اينكه خودش دور شد گفت سگا اومدن. ما 1صحنه پشت سرمونو نيگا كرديم ديديم 20 تا سگ گشنه دارن ميان سمتمون، ديگه رفاقتو همه چي فراموش شد فقط همديگر هل ميداديم تا خودمون زنده بمونيم. بعد اينكه با فاصله ي ميلي متري نجات پيدا كرديم و سگا داشتن ميرفتن جلال جو گرفتو تيريپ شجاعت رفت وسط خيابون وايسادو سگارو نيگا ميكرد از اون باحالتر مهدي بود كه هي قربون صدقش ميرفت كه برگرده(شايد مي خواست كاره 2 3 دقيقه قبلشو جبران كنه). خلاصه ديگه تصميم گرفتيم تا ساعت 4 كه هوا روشن ميشه بيدار بمونيم. دقيقا 1 دقيقه بعد اين تصميم رضا خوابيد!!! ( اخه طفلي خيلي خسته شده بود) مهديم خابيدو من جلال تا 4 بيدار مونديم، جلالم تا هوا روشن شد خابيد!!!!!!!!!!!! منم تا 6 خوندم بعد بقيه رو بيدار كردمو خودم خوابم برد. ظاهرا ساعت 7 بچه ها منو بيدار ميكنن منم با جديت تمام ميگم من امتحان نميدم،درس حذف ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ولي نمي دونم چرا هيچ وقت يادم نيومد همچين حرفي زده باشم ((خوب اينم از خصوصيات منه)) ) ولي چون قبلا سابقه ي چرت پرت گويي تو خواب داشتم، منو به زور بيدارم كردن. خلاصه رفتيم و امتحان داديم. خوب نشد ، ولي خوب. مطمئنم اگه برق اونطوري نميشد نمره ي كاملشو ميگرفتم.... ولي 1 چيزي عجيب بود!! چرا تا صبح دعوا نشد؟!( بدليل امنييت خودم نميگم كيا دعوا كردن پايان اه اه بيچاره شدم با اين فارسي تايپ كردن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:58 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
پروردگارا... در خانه ي فقيرانه ي خود من چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري كه من چون تويي دارم تو چون خودي نداري... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 17:54 توسط محمد رضا
|
|
||